ENGLISH

الصفحة العربية

لا په ره ي كوردي

   صفحه اصلي

 

 

 

 

 

 

 

 

آ»

روحانيت و روشنفكري 

احمد باموسان

 در هفته نامه ي سيروان 310 / 5 دي ماه 83 مقاله اي انتقادي با عنوان»روحانيت و مدرنيسم« از طرف اينجانب كه ناظر به نكات برجسته ايي در حوزه ي »روحانيت«‌ و »روشنگري و روشنفكري« بود، ‌ارائه شد و در آن ازخوانندگان عزيز درخواست نموده بودم كه به نقد و بررسي آن بپردازند تا بلكه به گوهر و قلب تپنده ي مسئله برسيم.
با سپاس و قدرداني از منتقدين گرامي اين مقاله، كه در شماره هاي بعدي سيروان به نقد آن همت گمارده بودند(1)، ‌از آنجا كه مي دانستيم شوك فكري اين مقاله در اين حوزه احوال و اوضاع برخي را آشفته مي كند وبي گمان هيچ انساني هم خط پايان حق گويي و حقيقت نيست از اين رو منتظر مانديم كه در بازار نقادي مطلق و بي قيد و شرط هر چه هست گفته شود و هر چه در پرده ي خفا و پوشيدگي و ابهام است به منصه ي ظهور و بروز برسد و برملا گردد، صرفنظر از تناقض گوئيهاي برخاسته از توتم طبقاتي منتقدين ، به نظر بنده فضاي خوب و مطلوبي بود كه مرا در هنر نقد بازي نفس تازه ايي بخشيد  و به قول حافظ عليه الرحمه:
مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم
ترا مي بينم و ميلم  زيادت مي شود هر دم
از اين رو سنگ و كلوخ تهمت و افترا و برچسب زدنها و بي مهري هاي ناشي از توهم توطئه و سوء ظن ياران چندان به كام ما تلخ نيامد، كه در مذهب رندان عشق ورزيدن همان و تسامح و تساهل و نرنجيدن همان. و به قول شهره ي شهر شيراز:
منم كه شهره ي شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفاكنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافري است رنجيدن
بهر حال بهتر آن است شيوه و متد راه رفتن و تحقيق و پرده برداري از مفاهيم را از دست ندهيم و به اصل موضوع بپردازيم. و آن اين كه پرده از چهره ي موضوعي برداريم كه محور بحث و مدار گفتگوي ما د راين مقاله مي باشد،‌صورت مسئله چنين است. روحاني كيست؟ روشنفكر به چه كسي گفته مي شود؟ چه رابطه ايي بين روحانيت و روشنفكري وجوددارد؟ آيا روحاني مي تواند روشنفكر باشد؟ و اساساً روشنفكر روحاني وجود دارد؟
بنده در مقاله ي »روحانيت و مدرنيسم«‌ به صورت سربسته و مختصر،‌روشن و گويا به سوالات فوق جواب داده ام ودر آنجا گفته ام: »به نظر بنده روحاني به كسي گفته مي شود كه متداولاًَ از كانال تقليد توده ي متدين را به دنبال خود مي كشاند و بدينگونه ارتزاق و يا كسب موقعيت اجتماعي مي نمايد.«
و روشنفكر را كسي دانسته ام كه »با نقادي مطلق وبي قيد و شرط به جنگ تقليد مي رود و در هيچ موردي يقين مطلق ندارد بلكه به يقينهاي نسبي پايبند است و هميشه از گمانه زني به بحث و جستجو مي پردازد واز معلومات به دست آمده  به كشف مجهول مي رسد.«
از اين رو گوهر و شالوده ي روحانيت را تقليد و بستر آن را توده ي مردم به عنوان مقلد دانسته ام و گوهر و اساس روشنفكري را نقادي مطلق و بي قيد و شرط و ابداع ونوآوري پي در پي بر شمردم.
بر اين اساس يكي در فكر نشر تقليد و ديگري در فكر نفي آن مي باشد و نسبت اين دو را از نظر منطقي تباين دانستيم .
حال بد نيست دمي سر به گريبان تدقيق نظر فرو بريم و به تجربه و تحليل اين تعاريف و اين گزينه هاي خبري بنشينيم تا با بسط و توضيح آنها مغز كاوشگر محقق و پژوهشگر انديشمند را جهت پذيرش يا رد آن و كالبد شكافي موضوع فعال نمائيم.
بحث را چنين بسط مي دهم و از خود مي پرسم مباني تعريف بنده از روحاني براساس آنچه كه گفته شده چيست؟
كليد واژه هاي بنده در اين تعريف كه عبارتند از [ تقليد ،‌ارتزاق، كسب موقعيت اجتماعي] بر استدلال هايي از قرآن كريم،‌احاديث نبوي ،‌اسنادي تاريخي و دلائل عقلي  اجتماعي تكيه زده است كه ذيلاً مفيد و مختصر به آن پرداخته مي شود .
1- قرآن كريم در آيه ي 31 سوره ي توبه رابطه ي جامعه ي روحانيت [ اعم از دانش پژوهان آنان و عارفان و شيوخ طريقت] را به نحو احسن در بين اهل كتاب به تصوير مي كشد ودر آنجا نشان مي دهد كه چگونه تقليد و پيروي از نخبگان علمي وعرفاني موجب تحميق توده هاي از خود بيگانه مي شود و چه تحجر فكري و اجتماعي را به دنبال دارد كه آن را نوعي از الوهيت و حاكميت بر درون و برون مردم مي داندو به تعبير ديگر اين فرآيند به نوعي از قدرت سالاري ديني و مقدس مآبي طيف و طبقه اي خاص به نام »رجال الدين«، »روحانيون« يا »جامعه شريعتمداران« مي انجامد، قرآن كريم در اين زمينه مي فرمايد: »اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله« »اهل كتاب علما و دانشمندان ديني وعارفان و شيوخ طريقت وپارسايان خود را اربابان و صاحب اختياران پائين تر از خدا براي خود قرا رداده اند« تفسير و تبين اين آيه مباركه در حديثي كه امام ترمذي آن را به عدي بن حاتم رضي الله عنه مي رساند، ‌چنين آمده است:
امام ترمذي از عدي بن حاتم رضي الله عنه نقل مي كند كه فرمودند: در حالي كه صليبي طلايي به گردن آويخته بودم به خدمت پيامبر اكرم صلي الله عليه و سلم رسيدم، پيامبر (ص) فرمودند:‌ اي عدي اين بت را از خودت دور كن و از او شنيدم كه آيه ي »اتخذو ا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله« را تلاوت فرمودند: پيامبر (ص) فرمودند: آنان(اهل كتاب) آنها (احبار و رهبان) را نمي پرسيدند بلكه هر آنچه را كه آنان حلال اعلان مي كردند اينان نيز آن را حلال مي پنداشتند وهر آنچه را كه آنان حرام مي دانستند اينان نيز آن را حرام تلقي مي كردند.(2)
اين حديث شريف به صورت روشن و گويا بيان مي نمايد هدف از ربوبيت و الوهيت [دانشمندان وعارفان اهل كتاب] بيان حليت و حرمت امور و حكومت نمودن بر زير دستان و طبقه ي عوام جامعه است كه مقلدانه و كوركورانه از روي اعتمادي كه به آنان دارند بدون درخواست دليل از اوامر و نواهي آنان پيروي مي كنند.
اين حديث شريف تفسير بسيار متيني براي اين متن قرآني است كه فضاي گفتاري آن ما را به حقيقت تقليد و روحانيت اعم از دانشمندان و عارفان كه جامعه را از راه [هذا حلال و هذا حرام] به دنبال خود كشانده اند،‌مي رساند مويد اين نظر آراء و نظرات مفسرين صحابه و تابعين تا به امروز است كه مجموعاً بر اين حقيقت تصريح دارند كه رؤساي اديان يهود و نصاري اعم از دانشمندان و شيوخ طريقت وعارفان مردم را مقلد بي چون و چراي خود قرار داده بودند و بدون درخواست دليل از جانب مردم و عدم بيان دليل از جانب اينان تعيين تكليف براي آنان مي كردند و بايد و نبايد زندگي جامعه را در دست گرفته بودند، آنچه كه در اينجا مورد حمله ي اين آيه ي قرآني است اين است كه گروهي اقليت، قدرت سالار ديني مي شوندو به نوعي از الوهيت و فرمانروايي بر درون جامعه دست مي يابند و در عين حال گروهي اكثريت، برانديشه هاي  خود و توليد انديشه و انديشيدن قفل مي زنند و مغفل و مقفل، صم بكم مصرف كننده و نشخوار مي گردند چنين حاكميتي بر درون توده نتيجه ي آن ركود و جمود و ايستائي و ميرايي است، كه با هرگونه ابداع و نوآوري در مسير تمدنها و فرهنگ هاي نوين اصطكاك پيدا مي كند، حكومت كردن خداوندگاري جامعه ي روحانيت بر درون توده، ناشي ازتمركز قدرت ديني در اين جمع خاص است كه همانگونه لردأكتن مي گويد: قدرت در انسان ذاتاً فساد مي آورد و قدرت مطلق فساد مطلق مي آورد. (3)
اگر به تفسير طبري كه از اولين تفاسير مدون اسلامي بشمار مي رود،‌در اين زمينه مراجعه نمائيم در مي يابيم كه اين امر حقيقتي است مشترك در بين مفسرين قدما، از جمله سخن ابن العاليه از مفسرين بنام دراين خصوص شنيدني است.
ربيع ابن انس گويد: ازابن العاليه در مورد آيه ي »اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله« سئوال كردم: ربوبيت مورد نظر دراين آيه ي شريفه درميان بني اسرائيل چگونه بوده است؟ او فرمودند: هرچه را به ما دستور مي دادند ما نيز فرمان مي برديم وهرچه را از ما نهي مي نمودند ما از آن دوري مي كرديم. (4) و در ميان مفسرين متأخر شايد بتوان گفت چنين اتفاق نظري نيز وجود دارد اندك تأملي دراين آيه درتفاسيري همچون »في ظلال القرآن، سيد قطب ،المنار، رشيد رضا، روح المعاني، آلوسي بغدادي تفسير ابن كثير ... ما را به اين حقيقت واقف مي كند وتقريبا مي توان گفت كه شبه اجماعي تفسيري بر اين مسئله صورت گرفته است.
حال اگر در مطالعه ي اين آيه ي شريفه به آيات بعد از آن مراجعه نمائيم، يعني به آيه 34 توبه اندك توجهي بنمائيم به تعريف موردنظر ما از روحاني و جامعه ي شريعتمداران واقف مي شويم قرآن كريم در اين خصوص مي فرمايد: »يا ايها الذين آمنوا إن كثيراً من الاحبار و الرهبان ليأكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله، و الذين يكنزون الذهب و الفضه و لا ينفقونها في سبيل الله، فبشرهم بعذاب أليم
«
( اي كساني كه ايمان آورده ايد ،‌بسياري از دانشمندان و روحانيان و رهبانان [عارفان وشيوخ اهل طريقت] در ميان اهل كتاب اموال مردم را از طريق باطل و نادرست مي خورند و راه توحيد و خداپرستي موحدانه را از آنان مي بندند،‌آنانكه طلا و نقره ها را اندوخته مي كنند و آن را درراه خدا بكار نمي گيرند آنان را به عذاب و شكنجه ي دردناك مژده بده)
نكات برجسته ي اين آيه شريفه عبارتند از:
1- ارتزاق از قشر عوام و عامه مردم بنام علم و دين و عرفان
ب- انسداد طرق مختلف انديشه ي ديني جهت بقا ودوام عمر خود، كه با جمله »و يصدون عن سبيل الله« از آن تعبير نموده است.
ج ـ اندوختن سرمايه هاي كلان و اختصاص دادن آنها به نهادي ويژه، همچون جامعه ي شريعتمداران اهل كتاب و عدم بكارگيري آن سرمايه ها در مصالح عمومي.
مشاهده مي فرمائيد حكومت يك گروه بر انديشه ي مردم بنام دين و بستن راههاي انديشه وتعقل بر آنان با صور و اشكال مختلف و مردم را در جهالت و بلاهت نگه داشتن و بيرق حكومت تقليد برافراشتن و سرمايه هاي كلان در انحصار خود گذاشتن، زنجيره ي زر و زور و تزوير به هم بافتن است كه غل و زنجير بردگي را بر دست و پاي جانها مي اندازد و مشمول عذاب دردناك الهي مي شود.
استاد عباس محمود عقاد انديشمند و روشنفكر اسلامي دراين راستا مقوله اي مستدل و علمي دارد كه بيان آن در اينجا بسيار حائز اهميت است، او مي فرمايد: »تقريبا تمام كساني كه در تاريخ عقايد كتاب نوشته اند اتفاق نظر دارند كه صدمه ي حكومتهاي استبدادي به نسبت صدمه ي حاكميت سران اديان بر انسانها و زندگي آنان بسيار ناچيز است زيرا حكومت مستبد از خارج بر ضمير انساني مسلط است و از باطن سيطره ايي برآن ندارند ولكن حكومت سران اديان بر ضمير و درون افراد جامعه مي باشد.(5) شايد اين سخن كارل ماركس كه مي گويد: »اگر هفده اصل
مسيحيت را از روحانيون مسيحي بگيرند، آن قدر ناراضي وتلخكام نمي شوند كه يك هفدهم املاك آنان را بگيرند(6) ناظر بر همين حقيقت باشد.حال با توجه به اين دو آيه شريفه و حديث مروي از عدي بن حاتم رضي الله عنه به اين حقيقت واقف شديم كه تقليد از محوري ترين ويژگي جامعه ي روحانيت مي باشد كه با استفاده از اين اهرم يا ارتزاق مي نمايند و يا كسب موقعيت اجتماعي مي كنند و امكان جمع اين دو مقوله هم منتفي نيست يعني هم ارتزاق نمودن و هم كسب موقعيت اجتماعي از توده و قشر عوام و از خود بيگانه جامعه.
2- بوجود آمدن پديده ايي بنام تقليد در فقه و اصول فقه اسلامي كه نتيجه ي آن مذهب گرايي و تعصب در قالب مذاهب فقهي بود. نشان بر توده ي »مقلِد« ونهاد روحانيت به عنوان »مقلَد« است كه لازم و ملزوم همديگر مي باشند يعني آنجا  تقليد در دين و احكام ديني مطرح است نهاد و طبقه ايي بنام روحانيت مطرح است وآنجا كه نهاد و طبقه ايي بنام روحانيت هست تقليد نيز وجود دارد.
باري قصه ي تقليد در جامعه ي اسلامي از قرن چهارم به بعد در ميان مسلمانان رايج شد و گرنه، نه د رميان صحابه و نه درميان تابعين و اتباع تابعين چنين پديده اي وجود نداشت.
ابن قيم جوزيه رحمه الله ضمن رد تقليد با بيان هشتاد و يك دليل در اين زمينه مي فرمايند: »بديهي است، همگان مي دانيم كه هيچ كسي در عصر صحابه كس ديگري را محور تقليد خودش در تمام امور زندگي قرار نداده است به نحوي كه سخن او را بدون استثنا بپذيرد و سخن ديگران را رها نمايد و به صورت بديهي همگان مي دانيم كه د رعصر تابعين و همچنين اتباع تابعين نيز چنين چيزي نبوده است.از اين رو از طرفداران تقليد مي خواهيم،اگر به سخنان ما قناعت ندارند، باشد با  آوردن يك نمونه از عصر فضيلت (عصرصحابه) راه و منش و خيم تقليد را با استدلال به فرموده ايي از فرمايشات نبوي اثبات كنند بدون شك چنين بدعت ناميمون و مذمومي كه مذمت آن از زبان پيامبر(ص)  اثبات شده است از قرن چهارم به ميان آمد...«(7)
 امام شوكاني در اين راستا مي فرمايد:
»تقليد پس از انقراض عصر اصحاب و تابعين و اتباع تابعين روي داد و تمسك به مذاهب اربعه پس از انقراض عصر ائمه آن مذاهب واق
ع شد. در عصر طلائي ائمه مجتهدين راجع به ترك تقليد و عدم اعتبار آن همان روش سلف صالح را اعمال نمودند، بعد مقلدان و پيروان آنها بودند كه اين مذاهب را اختراع و ايجاد نمودند، بدون اين كه امام هيچكدام از مذاهب، چنين اجازه اي به آنان داده باشد...«(8)
باري مجموعاً از اين روند تاريخي به اين نتيجه مي رسيم : تا روزگاري كه امت اسلامي احكام و مسائل ديني خود را بر پايه ي علم و درك نسبي حقيقت قرار داده بود هر كس به دنبال رأي و نظري مي رفت كه بتواند براي او پايه ي علمي و اصولي داشته باشد ولي زماني كه مسلمانان و توده ي مردم جهت پيروي از احكام ديني نقد كنندگي و نقد پذيري واستدلال و برهان علمي را كنار گذاشتند و به سخن اين وآن اكتفا كردند پديده ي شوم تقليد كه همانا قبول قول غير بدون توجه به استدلال او مي باشد، به ميان آمد وعملاً جامعه را به دو قطب »مقلِد« »توده« و »مقلَد«، »‌نهاد روحانيت« تبديل كرد و اينجا بود كه ديگر مفهوم عالم  وداعي ديني درميان اكثر دانشمندان و درس خواندگان حوزه هاي علمي جاي خود را به اصطلاح »روحاني« داد، ‌گويي كالبد جامعه را توده تشكيل مي دهد و روح حركت را طيف روحانيان تشكيل مي دهند كه جامعه را بدون چون و چرا به دنبال خود مي كشانند، لذا تقليد در جامعه براي توده و عوام الناس يگانه راه نجات در دنيا و قيامت محسوب گرديد و عملا‌ً طبقه ي روحانيت به عنوان طبقه ي نجات دهنده و پيشوا و قيم مطرح شد و توده و عموم جامعه به عنوان طبقه نجات يافته و دنباله رو كه به حد بلوغ فكري و ديني نرسيده اند قلمداد شدند، مشاهده مي فرمائيد عملاً نام روحانيت و روحاني بودن در ميان توده موجب قداست و موقعيت اجتماعي براي فرد روحاني و بلاهت و تحميق و از خود بيگانگي براي توده مي گردد و از طرف ديگر تقليد و پديده ي تقليد موجب ركود و جمود و تحجر وتعصب و از خود بيگانگي هم براي توده و هم براي طبقه ي روحانيان مي شود.
3- واژه ي »روحاني« الزاماً به نوعي از قداست و معنويت و طهارت و پاكي و برتري دلالت دارد كه در مقابل آن جسمانيت و كالبد و پلشتي ومحدوديت و ماديت مطرح مي گردد يعني عملاَ جامعه به دو قطب ماده و معنا،‌روح و جسم تقسيم مي شود ونهاد روحانيت نهاد برتر و معنوي و مقدس قلمداد مي شود و توده ي مردم كه درخط جسم و كالبد و تن قرار دارند اگر مي خواهند به جهان معنا و به منزلت والاي روحي برسند بايستي از نهاد روحانيت تقليد كنند وآنان را قيم و سرپرست و راهنما و هادي خود قرار دهند ودر اين ميان براي رسيدن به نجات پشت سر روحانيت بايد حركت كنند.
4- لباس و كسوت روحانيت لباسي است كه عملاً دعوت به تقليد مي كند و نماد طيفي است كه تافته ي جدا بافته هستند و آنان رادر ميان جامعه به الگوها ونمادهاي ديني تبديل نموده است و بدينوسيله به موقعيت اجتماعي متمايزي دست مي يابند.كه ساير جامعه از چنين موقعيتي محروم است لذا به محض ورود به هر محفل و مجلسي بدون مشخصات شناسنامه ايي براي تمام مردم شناخته شده اند و باالقاب و اسماء دهن پركن از آنان نام برده مي شود و در برابر آنان مردم موظفند كه در مجالس خود از جاي برخيزند و هميشه صدرنشين هر محفل و مجلسي هستند و بيشترين ارتباط آنان سخنرانيها يك سويه است كه مانند رعد و برق بر سر مردم فرود مي آيند و تمام صحنه را از آن خود مي دانند،‌براساس اين منطق مردم بايد ياد بگيرند خوب بشنوند و خوب پيروي كنند كوچكترين اعتراض و نقد وارده به بحث و گفتگوهاي آنان به نحوي بايكوت مي شود و در اذهان عمومي إسائه ي ادب به ساحت علم و علما تلقي مي گردد.
چنين موقعيت اجتماعي و چنين تمايزي همان قدرت سالاري ديني است كه قرآن كريم پيامبر خدا و هر مومني را از آن آگاه مي كند، كه مبادا روزي به دام چنين بلايي گرفتار آيند و به نوعي از مقدس مآبي و پاك انگاري براي خود قائل شوند، اندك تأملي در آيات 41 تا 51 سوره ي نساء ما را به اين حقيقت واقف مي كند.
باري به همين خاطر است كه قرآن كريم پيامبر خدا (ص) را عبدو رسول مي خواند و از او به عنوان بشري بسان تمام افراد جامعه ياد مي كند و نيز به همين خاطر بود كه آن  حضرت درميان جامعه به مانند تمام مردم مي پوشيد و مي نوشيد و زندگي مي كرد و هيچ گاه در مجلسي كه قرار مي گرفت صدرنشين نبودند،‌بلكه هر جايي را خالي مي يافت مي نشستند و ظاهر او هيچگاه با ظاهر افراد جامعه فرق نمي كرد و به تعبير ديگر بسان جامعه شريعتمداران و رجال دينها تافته ي جدا بافته نبودند و اگر فرد ناآشنايي به مجلس او راه مي يافت مي پرسيد »أيكم محمد؟«، (محمد كداميك از شما هستيد؟) و در يك كلام همانگونه عائشه رضي الله عنها او را توصيف مي كند »كان خلقه القرآن« [اخلاق و روش زيستن او همان قرآن كريم بود.](9)
و از همين منظر بود كه آن حضرت مي فرمودند: »هر آنكس لباس آوازه و شهرت وسرشناسي را ببر كند خداوند فرداي قيامت لباسي به مانند آن بر وي مي پوشاند، ابو عوانه راوي اين حديث مي افزايد كه پيامبر فرمودند و آنگاه خداوند تبارك و تعالي شعله هاي آتش را به دامن او مي كشاند و خداند عزوجل لباسي به مانند لباس دنيوي شهرت طلبانه كه همانا لباس ذلت و خواري است فرداي قيامت بر تافته هاي جدا بافته مي پوشاند.(10)
و اگر به عصر طلايي صحابه وعصر نقره ايي تابعين و تابع تابعين بنگريم در مي يابيم كه هيچ گاه علما و انديشمندان اسلامي به تبعيت از پيامبر خدا(ص) نه در لباس و پوشش و نه در مجلس و محافل وجه تمايزي با ساير مردم نداشتند وهيچ گاه خود را در موقعيت و منزلت تافته ي جدا بافته قرار ندادند.
حال ممكن است كسي سوال كند پس عبا و عمامه ونشانه ي روحانيگري و ... ازكجا آمد؟ مگر نه اين است كه جامعه روحانيت خود را وارثان پيامبر (ص) مي دانند ولباس تن خود و موقعيت اجتماعي خود را همانا از پيامبر خدا مي دانند و به آن به عنوان موقعيت خطير و مقدسي مي نگرند؟
اگر متون تاريخي را به نحو احسن مورد بررسي و وارسي قرار دهيم در مي يابيم لباس روحانيت در زمان هاورن رشيد خليفه ي عباسي به وسيله قاضي مشهور او ابويوسف ابداع شد وگرنه قبل از او تفاوتي در پوشش عالم ديني و ساير مردم نبود . حسن ابراهيم حسن د ركتاب مشهور خود»تاريخ الاسلام« از ابن خلكان نقل مي كند كه ابويوسف قاضي هارون رشيد اولين كسي بود كه لباس علما را به شكل و شمايل امروزي در آورد و قبل از اين،‌لباس تمام مردم لباس واحدي بود و كسي به وسيله ي لباس ازكسي ديگر جدا نمي شد.(11)
مشاهده مي فرمائيد بعد از اين بدعت ابويوسف است كه رفته رفته ديو تقليد از بيغوله ي جهل سر بيرون مي آورد ودر قرن چهارم نماد مذاهب فقهي به خود مي گيرد و تا بدانجا پيش رفت علي رغم نظر جمهور دانشمندان اسلامي كه تقليد رادر اصول دين به طور قطع جايز نمي دانند،‌ تقليد در تار و پود اصول دين توده ها نفوذ كرد و از آنجا دين مقلدانه جائي براي حركت ندارد رفته رفته به ايستائي و سپس به ميرايي كشيده شد و بسياري از مفاهيم ديني همچون الوهيت و ربوبيت و عبادت و دين و نبوت و وحي ولايت و توحيد و... به بند اسارت رفتند و بسان توده هاي از خود بيگانه مفاهيم مصطلحات قرآني هم دشوار ياب و غريب گشتند.
اينجاست درمي يابيم كه لباس روحاني به مانند روحانيت در اديان مسيحيت و يهوديت سمبلي است براي تقليد و نشانه ي اين است تا اينكه توده به آنها در حركت زندگي خود متوسل شوندو بدون چون و چرا از بايد و نبايد و حلال و حرام آنهاپيروي كنند وبدينگونه اين نهاد به كسب موقعيت اجتماعي و در برخي موارد نيز به ارتزاق از اين طريق مي پردازد.
حال اگر فرد پژوهشگر و محقق اين استدلالها را بطور نسبي بپذيرد، مي پذيرد كه روحاني فردي است از كانال تقليد توده ي متدين را به دنبال خود مي كشاند و بدينگونه ارتزاق يا كسب موقعيت اجتماعي مي نمايد واگر به اين تعريف قائل شديم، لازم است به تعريف »روشنفكر« نيز بپردازيم وآنگاه رابطه و نسبت بين روحاني و روشنفكر را در گزينه هاي چهارگانه ي نسب اربعه ي منطقي تيك بزنيم.
پس جا دارد بپرسيم، روشنفكر كيست؟ و رابطه و نسبت روشنفكر باروحاني چيست؟ بسياري از متفكران و فيلسوفاني كه د راين زمينه سخني رانده اند و يا قلمي بكار گرفته اند در دو مقوله، بطور صريح و يا ضمني در مورد روشنفكر اشتراك نظر دارند يعني قدر مشترك به نزد جمهور فيلسوفان و متفكران براي تعريف روشنفكر دو چيز است 1- نفي تقليد 2- ابداع ونوآوري
كمترين تأمل در مفاهيم روشنفكري در نوشتارهاي »كانت«، »ادوارد سعيد«، »سروش«و ... ما را به اين مرز مشترك كه بيان شد مي رساند حال جهت پرهيز از تطويل بنده فقط به مقوله »كانت« و دكتر »سروش« در مورد تعريف روشنفكر اشاره مي كنم و آنگاه به تعريف خودم كه برخاسته ازمفاهيمي قرآني است استناد مي نمايم و بر اين اساس نسبت بين روحاني و روشنفكر را در نسب اربعه ي منطقي رقم مي زنم.
ايمانوئل كانت از فيلسوفان بزرگ دوران مدرن متوفاي 1804 م در رساله اي كوتاه در پاسخ به پرسش روشن نگري چيست؟ چنين مي گويد: روشن نگري، ‌خروج آدمي است از نابالغي به تقصير خويشتن خود، و نابالغي ناتواني در به كارگرفتن فهم خويشتن است بدون هدايت ديگري. به تقصير خويشتن است اين نابالغي، وقتي كه علت آن نه كمبود فهم، بلكه كمبود اراده و دليري دربه كارگرفتن آن باشد بدون هدايت ديگري. دلير باش در بكار گرفتن فهم خويش اين است شعار روشن نگري.
تن آسايي و ترسويي است كه سبب مي شود بخش بزرگي از آدميان، با آنكه طبيعت آنان را ديرگاهي است به بلوغ رسانيده و از هدايت غير رهايي بخشيده، با رغبت همه ي عمر نابالغ بمانند و ديگران بتوانند چنين ساده و آسان خود را به مقام قيم ايشان بركشانند، ‌نابالغي آسودگي است. و آنگاه كانت از مقام و منزلت خودانديشي و نقش اساسي آن در روشنفكر سخن به ميان مي آورد و مي گويد: »‌روشنفكر پس از آنكه خود يوغ نابالغي را به كناري انداخت، روح ارج شناسي عقلاني ارزش ها و غايت هستي  انساني را كه خود انديشيدن است در پيرامون خودمي پراكاند«(12)
آقاي دكتر سروش درمورد روشنفكر ديني مي گويد: »روشنفكر ديني، مهاجر محقق دردمند و فكور و دلير از تقليد رسته اي است كه به آفات و بيماري هاي جامعه ي ديني - از آن نظر كه ديني است - حساس است و در پي بيان و علاج دليرانه و طبيبانه آنها است، روشنفكر ديني - علي الاصول- يك احياگر است كه هم به جوانب مغفول مي پردازد و آنها را از فراموش شدگي بيرون مي آورد و هم به نوفهمي همت مي گمارد و هم به دفع آفات علمي و شبهات فكري مي پردازد.
او روشنفكر ديني راهمت گمارنده بر ابداع و هدايت و روشنفگري و مبارزه ي فرهنگي و فكري مي داند او امثال غزالي را بنيانگذار نظريه اي بنام »غفلت« مي داند كه آن را أس و لب روشنفكري مي داند و به نظر من كمترين توجه به مبحث »تقليد« در كتاب مشهور غزالي »المستصفي« ما را به اين حقيقت واقف مي كند كه قلب تپنده ي غزالي در مقوله ي علم و روشنگري نفي تقليد مي باشد و تقليد را يگانه آفت روشنفكري و روشنگري مي داند.
و آنگاه آقاي دكتر سروش از اقبال لاهوري بعنوان روشنفكر شش دانگ ياد مي كند واز ميان متفكرين ايران زمين دكتر علي شريعتي را به عنوان روشنفكر و نوانديش ايران زمين معرفي مي كند كه تمام اين بزرگواران نفي تقليد و ابداع را در حركت خود و بيان مفاهيم خود بكار گرفته اند(13)
به نظر بنده پيامبران الهي بهترين نمونه هاي روشنفكري هستند كه مي توان از مجموعه ي كار آنها به تعريف روشنفكري چيست؟ و روشنفكر كيست؟ دست يافت، از صحابي گرانقد علي بن ابي طالب رضي الله عنه نقل است كه در مورد پيامبران و رسالت آنان فرموده اند: پيامبران آمده اند »ليثيروا دفائن العقول« تا اينكه گنجينه هاي عقل و پايبندي به معارف انساني را برانگيزانند، صرفنظر از صحت و سقم اين روايت اين جمله بيان واقع حال پيامبران است پيامبر اسلام(ص) ضمن آنكه با چشم نقد و خود انديشي از جامعه ي خود متنفر مي شود و به غار حرا در جهت تفكر و انديشه پناه مي برد.اولين بارقه هاي وحي در وجود او، وي را به علم و نقد قدرت مي كشاند، آيات سوره ي علق به روشني گوياي اين حقيقت است و بعد از آن با »يا الها المدثر« و »يا ايهاالمزمل« لحظه اي از پا نمي نشينند زيرا كه قول ثقيل و مسئوليت بزرگ كه همانا شكستن بت و تابوي تقليد ازنياكان ونخبه هاي علمي و عرفاني بود به وي محول گشته بود و در برابر دغدغه هاي دروني خود باران تنزيل وحي او را موظف به اين امر گردانيده بود، زيرا كه وحي پيامبران دغدغه هاي دروني آنها است كه بسان بخاري از زمين وجود آنان بر مي خيزد و در آسمان صفاي وجودي آنان به بار مي نشيند و آنگاه به ابر رحمت الهي تبديل مي شود ودر نتيجه به باران تنزيل از جانب رب العالمين تبديل مي شود كه هر سرزمين خشك و تشنه اي را در دور و نزديك آبياري مي كند و جان نويني به آدميان مي بخشد.
اين تجربه هاي نبوي براي هر آن كس كه چنين دغدغه هاي داشته باشد دوباره بر عرصه ي جان او وحي مي شود و انسان را از مرحله اي به مرحله ي نوين مي برد و اين حركت بسان موج پيوسته در تسبيح و حمد تابي نهايت ادامه دارد كمترين تأمل در سوره ي ضحي و سوره ي انشراح در حيات پربركت پيامبر خدا ما را به اين حقيقت واقف مي كند و در اين ميان تعبير »وللآخره خير لك من الاولي، ولسوف يعطيك ربك فترضي« [در هر مرحله از معرفت مرحله ي پاياني به نسبت مرحله ي قبلي »اولي« از براي تو بهتر است و د رنهايت خداوند چنان به تو معارف و شناخت مي دهد كه جانت سراپا رضايت و خشنودي گردد] نشانه ي بارزي بر حركت تكاملي پيامبر خدا كه هميشه تا پايان عمر در نقد خويشتن خود و جامعه ي خود بود، مي باشد و در اين ميان مفاهيم سوره ي »نصر« كه از سوره هاي نازله در اواخر عمر پيامبر خدا است كه او را با تسبيح الهي كه همانا نقد واقع خود و جامعه ي خودمي باشد به مراحل نويني از موضعگيري كه همانا »حمد« مي باشد، مي رساند يعني پيامبر تا آخرين لحظات زندگي پيوسته در بسط و گسترش تجربه خود بر اساس نقدو بررسي و وارسي يافته ها و اندوخته هاي خود و جامعه ي خود بود و د راين ميان او جز روشنگري هادي كه تجربه هاي او الگو و اسوه ي حركت براي آيندگان باشد چيزي ديگر بيش نيست كه »و مامحمد الا رسول« و همچنين »ولكم في رسول الله اسوه حسنه«
حيات پيامبري همچون ابراهيم(ع) اسوه ي توحيد از ظن و گمان به اينكه شايد ستارگان محور و قدرت هستي باشند و سپس شايد ماه وآنگاه شايد خورشيد محور قدرت و گردش هستي باشد، شروع مي شود و از »هذا ربي، هذت ربي، هذا اكبر« شروع مي شود و نهايتآً به آنجا مي رسد كه هيچ كدام از اينها نمي توانند قدرت مدار هستي باشند زيرا كه روزي به افول مي رسند و در پايان مي فرمايد: »اني وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض...« مشاهده مي فرمائيد ابراهيم (ع) در بين خطا و آزمون و تجربه هاي عقلي و حسي به تجربه هاي باطني دست مي يابد و نيروي سمع او فرودگاه وحي الهي مي گردد و تابدانجا پيش مي رود كه از خداوند مي خواهد كه به او اطمينان خاطر دهد كه چگونه مردگان را زنده مي كند »أرني كيف تحي الموتي؟«
تحليل اين مسائل خود نيازمند كتاب بزرگي است اميدوارم دغدغه ي نان و نمك زندگي وحسادت ديو صفتان بيغوله هاي خودخواهي كه در اين روزها از هر طرف عرصه را بر من تنگ تر و تنگ تر نموده است، مانع از آن نشود در اين زمينه قلمي برانيم و در آينده به اميد حق به فضاي روشنفكري خدمتي شده باشد.
اگر به حيات پيامبران كه هميشه به نقد واقع خود و جامعه ي خود مي پرداختند و هميشه با ايجاد فضاي ابداع و نوآوري به جنگ تقليد مي رفتند، كمترين توجه شود مي فهميم كه روشنفكر كسي است با ابداع و نوآوري به جنگ تقليد و دگماتيسم رسوب يافته اجتماعي مي رود و تابوي كنفرميسم و فاناتيسم ديني و دنيوي را مي شكند و هيچگاه دم از يقين مطلق نمي زند.
زيرا كه يقين مطلق يعني ايستادن و توقف در حركت به سوي رسيدن به اوج كمال انساني از اين رو فرد روشنفكر تمام يافته هاي خود را در يقيني نسبي بيان مي نمايد.
پس مجموعاً نتيجه مي گيريم كه گوهر روحانيت تقليد است و روحاني سمبل و نماد تقليد توده هاي متدين است و گوهر روشنفكري نقادي مطلق و بي قيد و شرط است كه هميشه پي در پي در فكر ابداع و نوآوري است از اين رو بطور واضح پيداست كه نسبت منطقي اين دو همانگونه درمقاله ي »روحانيت و مدرنيسم« آمد، تباين است يعني هيچ روحاني نمي تواند روشنفكر باشد و هيچ روشنفكري روحاني نيست.
باري درميان طبقه ي روحانيان كساني بوده اند كه به روشنفكري روي آورده اند از اين رو هم از جنبه ي دروني (نفي تقليد و ابداع و نوآوري) و هم از جنبه ي بيروني (درآوردن لباس روحانيت از تن، تا اينكه نماد تقليد نباشند) خود را از عرصه ي روحانيت بيرون كشيده اند و به ميدان روشنفكري آمده اند بر خلاف نظر برخي از دوستان منتقد كه به ذكر اساتيد دانشگاه و روحانيان برجسته ي حوزه وغيره پرداخته اند، روشنفكري با مقوله ي دانشگاهي بودن و يا حوزوي بودن متفاوت است روشنفكري داراي شاخصه هاي است كه بيان شد و بسط آن در اينجا براي ما ممكن نيست.
از نظر منطقي بين روشنفكري و دانشگاهي بودن و يا حوزوي بودن عموم خصوص من وجه حاكم است گاه فردي روشنفكر پيدا مي شود و به ابداع و نوآوري مي پردازد و حال آنكه در هيچ دانشگاه و حوزه ايي درس نخوانده است پس شايسته است روشنفكر را با شاخصه هاي آن كه همانا نفي تقليد وابداع و نوآوري در سايه نقادي مطلق و بي قيد و شرط است، بشناسيم.
لذا به كام دوستان تلخ نيايد وقتي گوئيم روحاني نمي تواند روشنفكر باشد، زيرا شاخصه هاي روشنفكري و روحانيت با هم سازگاري ندارند و گرنه د رميان روحانيت هم انسانهاي تحصيل كرده و با سواد و خطيب و نويسنده و همچنين دلسوز و پاك نيت وجود دارد اما از آنجا تقليد خصوصيات و ويژگي لاينفك جامعه ي روحانيت است و لازمه ي روشنفكري هم نفي تقليد است ، اين دو مقوله دركنار هم قرار نمي گيرند.
نكته ي پاياني كه بايستي توجه خوانندگان عزيز را به آن جلب كنم آن است كه در ميان روحانيان برخي با تفكر نقد تقليد از يك طرف وحضور فيزيكي نشر تقليد با عبا و عمامه و لباس روحانيگري وچهره ي روحاني بودن از طرف ديگر، يك پاي در سنت و تقليد و يك پاي در مدرنيته و روشنفكري گذاشته اند، كه به نظر بنده اگر بتوان اين مجموعه را روشنفكر خواند اينان را »روشنفكران برزخي« بايد نام گذاشت و وظيفه اين گروه اين است كه خود را از اين برزخ بيرون آورند و با تمام معنا به صحنه ي روشنفكري و روشنگري بيايند وآثار تقليد رااز خود دور كنند .
يارب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زانكه چو گردي زميان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ زسر جان و جهان برخيزم
 

 

copy right 2004 Barjavand Rayaneh