"مجموعه چند سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران آاذر ماه 1384ش)
سئوال مقدماتی این است که تشیع چیست؟ و در ذیل آن، سئوال دومی مطرح می شود
که چگونه و با چه روشی می خواهیم به این سئوال پاسخ دهیم؟
تشیع
در طول تاریخ چگونه تحقق یافته است؟
چه
مقوماتی و به اصطلاح چه ذاتیاتی داشته است؟
در
هر عصری چه نکاتی ارکان آن محسوب میشده است و آیا این ارکان، از ابتدا همین
گونه بوده که امروز هست؟ یا در طول زمان دچار تحول شده است؟
یک
مغالطه جدی در مطالعات ما اینست که میپنداریم آنگونه که ما امروز می
اندیشیم گذشتگان ماهم همین گونه میاندیشیده اند...
قاطعانه به شما بگویم که چنین نیست. درباره همه مسایلی که ما فکر میکنیم
اصولیترین، بنیادیترین و ذاتیترین ـ اگر این واژهها را بتوانیم بکار بریم ـ
ارکان تشیع هستند، چه بسا در قرون اولیه حداقل با این غلظت مطرح نبوده اند.
پس این هم یک سئوال است. تشیع در طول تاریخ چه ویژگیهایی داشته است؟
سئوال دیگری که برای همه ما مطرح است این است که آیا میتوانیم از ذاتیات
تشیع نام ببریم؟ اصلا این بحث ذاتی و عرضی در دین بحث درستی است؟ آیا ضابطه
ای داریم که امر ذاتی را از امر عرضی تفکیک کند؟ اگر اینچنین ضابطهای یافت
شود، ذاتی تشیع چه بوده است؟ که ما که میخواهیم امروز شیعه بمانیم باید این
ذاتی را باور داشته باشیم. اول به لحاظ نظری اثبات کنیم که چنین ذاتیاتی
وجود دارد و بعد در تطبیق آن بر تشیع بکوشیم و بپرسیم که ذاتیات تشیع چیست؟
سئوال دیگری که شاید امروزه سئوال مهمی باشد، این است که تشیع توسط چه کسی
یا کسانی تاسیس شده است؟ شاید از آنها بتوان پرسید که ذاتیاتش چیست؟ آیا
توسط خدا تاسیس شده است؟ البته قائل هم دارد، روایتهای بسیاری میتوان خواند
که نشان می دهد این مذهب، مذهب الهی است. یا شاید توسط پیامبر تاسیس شده
است. او این نام را استعمال کرده و این مذهب را بنا نهاده است. یا توسط
اولیاء همین مذهب تاسیس شده است، یعنی ائمه اثنی عشر، مثلا امام علی یا آل
علی. اگر بتوانیم یکی از این سه فرضیه را اثبات کنیم: خدا، رسول، و یا
ائمه، و ذاتیاتی نیز برای آن فرض کنیم، می توان این ذاتیات را با مراجعه به
متون الهی، متون نبوی، و متون علوی یا ولوی به دست آورد. البته فرضیه
چهارمی هم ممکن است به ذهن کسی برسد که اصولا تشیع توسط برخی علما تاسیس
شده باشد و نه تاسیس خدا باشد و نه تاسیس رسول باشد و نه حتی تاسیس ائمه
باشد. عالمانی در مواجهه با دیگر مسلمانان به این نتیجه میرسند که ممیزاتی
با آنها دارند، تفاوتهایی با آنها دارند و این تفاوتها در طول زمان تکوین
پیدا میکند.
توجه کنید نتیجه سه فرضیه اول با فرضیه آخر تفاوت بسیار دارد، اگر نگوییم
نتیجه دو فرضیه اولی هم با سومی متفاوت است.
پس از پاسخ به این سئوالات، سئوال اساسی مطرح می شود: آیا ما اصولا حق
بازنگری مذهبمان را داریم؟ و اگر این حق را داریم تا کجا اجازه داریم که
امور را مورد بازنگری و بازاندیشی قرار دهیم؟ غالبا اولین سئوالی که در این
بازاندیشی ها مطرح میشود، این است که به چه دلیل آنچه شما میگویی تشیع است؟
اگر شخصی به چیز دیگری قائل باشد، آیا آن فرد میتواند خودش را شیعه بنامد؟
البته پاسخ من به این سئوال آخری آیا ما اصولا حق بازنگری مذهبمان را
داریم؟ مثبت بوده که می خواهم این بحثها را مطرح کنم و با صدای بلند هم
میخواهم فکر کنم. ادعایم هم این نیست که راه را به آخر رفتهام ولی به این
نتیجه رسیدهام که این راه را باید رفت. این راه هم با گفتگو تعمیق خواهد
شد.
شاخصهای
بازاندیشی در تشیع
حال،شاخصهای ما برای بازنگری و بازاندیشی و تفکیک حاشیه ومتن چیست؟ این
شاخص میتواند شامل چند امر باشد:
• شاخص اول ما قرآن است، برای اینکه تشیع هر چه هست شاخهای از اسلام است و
سنگ اول تفکر اسلامی قرآن کریم است. بنابراین اگر من در بین اعتقادات رایجم
چیزی یافتم که با ضوابط قرآنی نمی سازد، یا وزنی را که در مذهب پیدا کرده
در قرآن ندارد، خود نشان دهنده آن است که این شیوه اندیشه صحیح نیست. این
شیوه باید تعدیل شود، تکمیل شود یا مطابق آنچه که در کتاب است، تصحیح شود.
به عنوان نمونه، این شیوه از شفاعت که امروز در بین شیعیان رایج است، با
آنچه که در قرآن وجود دارد، چندان سازگاری ندارد. نمی گویم شفاعت اصل و
ریشه قرآنی ندارد، بلکه وزنی که در تشیع امروز دارا است، وزن قرآنی نیست.
آنچه که در قرآن، محور اصلی است، توکل است، شفاعتی که در قرآن وجود دارد،
حاشیهای است بر متن توکل. اما امروز، توکل، حاشیه ای بسیار ریز بر متنی
بسیار فربه به نام شفاعت شده است. یعنی دقیقا جای متن و حاشیه عوض شده است.
به نظر میرسد در بین عقاید رایج ما، این حواشی جای متن گرفته کم نیستند.
همه صحبتم این است که این محور تعادل را چگونه میتوان یافت. یک راه، مقایسه
با قرآن است.
• معیار دوم ما در این مباحث، عقل است که خوشبختانه در مذهب ما علیرغم همه
خرافه هایی که به آن تحمیل شده، حقش بیش از مذاهب دیگر ادا شده است. در فقه
شیعه یکی از ادله اربعه عقل شمرده میشود.
• معیار سومی که ما برای بازخوانی تشیع داریم، سنت باقی مانده از پیامبر
است. البته در اینکه چه چیزی سنت است و چه چیزی سنت نیست، اختلاف وجود
دارد. اگرچه علومی برای این مسئله پیش بینی شده اما مرزهای سنت مرزهای
مشخصی مانند قرآن نیست. بین هر دو مذهب اسلامی بلکه داخل هر مذهب اسلامی،
در مورد اینکه چه چیزی سنت معتبر است و چه چیزی سنت معتبر نیست، اختلاف نظر
وجود دارد.
• منبع چهارمی هم میتوان ذکر کرد. آنچه که امام علی و آل علی گفته است، مثل
نهجالبلاغه. اگرچه، مشکلات این منبع هم کمتر از منبع سوم نیست. البته فاصله
کتابتش کمتر است ولی مشکلات جدی هم در این منبع راه یافته است.
منبع اول خطوط کلی را دارد. منبع دوم که عقل باشد به اصطلاح زبان لفظی
ندارد، ویژگی های همه منابع غیر ملفوظ را همراه خودش دارد. منبع سوم که سنت
نبوی بود مشکلات ویژه ای داشت که اشاره کردم. منبع چهارمی مشکلات اضافی
دارد و آن اینکه به تدریج کسانی یافت شدند که یا از سر محبت و یا از سر طمع
و دنیاورزی افکار خودشان را به نام ائمه ترویج کردند، که نامشان در تاریخ
به عنوان غالیانغلات یعنی کسانی که غلو میکردند، و مفوضه یعنی کسانی که
قائل بودند که خداوند بعضی از امور را به ائمه تفویض کرده است، ثبت شده
است. اینها ادبیات فراوانی تولید کردند، اگرچه علمای زمان خودشان هم با
آنان نبرد بیامانی کرده اند اما در برخی از مقاطع غالیان مسلط شده اند و
حدود یک قرن کارهای بسیار جدی نیز انجام داده اند، نه از لحاظ عمق بلکه از
لحاظ حجم. حدیثهایی که اینان جعل کرده اند، ظاهری بسیار موجه دارد. آنان در
حوزه اعتقادات بیش از همه حوزه ها کار کردهاند و مطالبی را بیان کرده اند
که اگر چه در آن زمان غلو شمرده میشده است اما امروز غلو شمرده نمی شود.
مثلا سخن یکی از عالمان رجالی را نقل میکنم. میگوید: اعتقادات غالیان قرون
2 و 3 به تدریج تبدیل به اعتقادات متن دینی در حدود 10 قرن بعد شده است.
شیخ صدوق یکی از علمایی است که کتب اربعه شیعه را نوشته است. وی در زمان
خودش شاخصهایی ارایه کرده و گفته اگر کسی این شاخصها را داشت، غالی محسوب
میشود. و جالب اینجاست که هر دو شاخصی که او ذکر می کند، امروزه، متن
اعتقاد شیعی است. از طرفی کتابت حدیث مذهبی، پس از سیطره این جریان فکری
صورت گرفته است. یعنی زمانی که غالیان قدرت فراوانی پیدا کرده اند و
توانسته اند خودشان را وارد متن تشیع کنند.
پس ما چاره ای جز جراحی بسیار ظریف نداریم. این جراحی چیزی نزدیک به جراحی
قلب و مغز است و بسیار حساس است.
بر خلاف آنچه درباره تشیع علوی و صفوی گفته میشود و عملا با یک بحث تاریخی
به این نتیجه می رسند که علامه مجلسی در قرن ده و یازده این کارها را انجام
داده است، هرچه اتفاق افتاده در پنج قرن اول بوده است.
شیعه
یعنی چه؟
پس از این مقدمات به مسئله دیگری می رسیم: «شیعه یعنی چه؟». شیعه در لغت نه
بار مثبت دارد و نه منفی. این واژه در زمان پیغمبر هم استعمال شده است. هم
استعمال لغویش را بحث میکنم هم استعمال قرآنیش را. در قرآن کریم هم به شکل
اضافه مضاف و مضاف الیه هم به شکل غیر اضافی، مفرد یا جمع استفاده شده است.
ابتدا معنای تشیع در لغت را بررسی میکنیم. ، تشیع مصدر باب تفعل است. تشیع
یعنی در چیزی مستهلک شدن. مثلا تشیع فی الشیء یعنی در چیزی منحل شد.
از طرفی واژه شیعه دو معنا دارد. یکی به معنای گروه است و دیگری به معنای
پیرو. خود شیعه یعنی گروه و فرقه، و شیعه شدن یعنی فرقه فرقه شدن. وقتی به
حالت اضافی به کار رود، در معنای دوم است، مثلاً شیعه آل ابی سفیان، شیعه
علی ابن ابیطالب. میبینید هیچ بار مثبت یا منفی ندارد.
در قرآن نیز شیعه در هر دو معنای آن استفاده شده است. "ابراهیم از شیعیان
نوح است." این جمله زیباترین استعمال واژهی شیعه در قرآن است. آیه 79 تا 84
سورۀ سی و هفتم که سوره صافات است: «سَلَمُ علی نوحٍ فی العالمین» سلام بر
نوح در میان جهانیان. «انّا کذلک نجزی المحسنین» نوح از بندگان مؤمن ما
بوده است، «ثُمَّ اغرقناالاخرین»، ما دیگران را به وسیله طوفان نوح غرق
کردیم. «وانّ من شیعتهِ لابراهیم»، از جمله پیروان نوح ابراهیم بود. «اذجاء
ربّه بقلبٍ سلیمٍ»، وقتی با قلبی مطمئن به ملاقات پروردگارش رفت. شاهد مثال
«و ان من شیعته لابراهیم»، ابراهیم از شیعیان نوح بود. شیعه نوح یعنی: پیرو
نوح. در سوره مریم که سوره نوزدهم قرآن هست. یک نحوۀ استعمال دیگر شیعه
رامی بینیم: «ثم لَنَنزِعَنَّ من کل شیعهٍ ایهم اشدُّ علی الرحمنِ عتیاً»
سپس ما بیرون میکشیم از هر فرقه و گروهی، آنها را که بر خدای رحمان
دشمنترند. پس شیعه در قرآن گاهی به معنای فرقه به کار رفته است و گاهی به
معنای پیرو.
جای دیگری که این آیه استعمال شده در سورۀ قصص است. خیلی به بحث ما هم
نزدیک است. یکی از پیامبران که موسی کلیمالله است، در شهر مدین با خوف در
حال عبور بوده است، صحنهای را مشاهده میکند. یک سبطی با یک قبطی در حال
مبارزه بوده اند و فردی که پیرو موسی بوده از وی کمک میخواهد و موسی به کمک
او میرود. در ایه پانزدهم سوره قصص که سوره بیست و هشتم قرآن است، دوبار
واژه شیعه استعمال شده است: «و دخل المدینه علی حین غفله من اهلها» داخل
شهر شد وقتی که مردم غافل بودند، «فوجد فیها رجلین یقتلان» دو مرد را یافت
که با یکدیگر مبارزه میکردند، «هذا من شیعته و هذا من عدوه» این از پیروان
موسی بوده و آن از دشمنان شاهد مثال: شیعه در مقابل عدو. شیعته: شیعه موسی.
آنجا شیعه نوح اینجا شیعه موسی. «فاستغثه الذی من شیعته علی الذی من عدوه»
آن که شیعه موسی بود در برابر آن که از دشمنان موسی بود، از او طلب کمک کرد
این هم استعمال دومش. «فوکزهُ موسی» موسی مشتی به او زد «فقضی علیه» او از
دنیا رفت و مسائل بعدی.
شیعه امروز به معنای فرقه نیست، به معنای پیرو است. پس به مضافٌ الیهاش
بستگی دارد. لذا از خود واژهی شیعه شاید چیز فراوانی نمی توانیم پیدا کنیم.
میگوییم: شیعه علی، شیعه جعفری، شیعه علوی، شیعه حسینی.
اولین باری که اسم شیعه استعمال شده در زمان پیغمبر بوده است. اما نمیدانیم
به صورت علم استعمال شده است یعنی به صورت اسم خاص یا به صورت اسم عام. در
بین روایات هست، به قدری هم زیاد است که بتوان اطمینان پیدا کرد. پیغمبر
همان واژه را استعمال کردهاند، اما نه بدون مضاف الیه. مثلاً پیغمبر
عباراتی دارد که در آن « شیعه علی» استعمال شده است. مثلاً «انّ شیعه علی
لفائزون» پس شیعیان علی رستگارانند. اما نداریم که خود واژه شیعه بدون علی
به کار رفته باشد و منظور هم این مذهب بوده باشد. این را نمیتوان به پیغمبر
نسبت داد. حتی در نهجالبلاغه هم، این واژه به معنی پیروان علی به کار رفته
است. در خطبه 218 اما به صورت علم نبوده است. در آنجا آمده است: در جنگ جمل
از امام علی سؤال میکنند: چه اتفاقی افتاد، امام علی شروع میکند به توضیح
دادن. در بین عباراتش این است که: «و وثبوا علی شیعتی» اینها تاختند بر
پیروان من.
کسانی که اولین بار به عنوان شیعه علی نام گرفتند، چهار نفر هستند: سلمان
فارسی، ابوذر غفاری، مقداد، و عمار یاسر. اعتقاد اینان آن بود که رهبری
مسلمانان پس از پیامبر حق علی است. دفاع هم میکردند، ابراز هم میکردند.
ویژگی اصلی علی که این پیروان اولیه بر آن تاکید میکردند، افضلیت علی نسبت
به دیگران پس از پیامبر است. این مسئله را میتوان اولین جرقه ای دانست که
دلالت بر تمایز این فرقه نسبت به دیگران میکرد. پس شاید از اینها بتوان
پرسید که شیعه بودن یعنی چه. پس غیر از آن چهار منبعی که گفتم، این چهار
نفر هم برای ما افراد قابل توجهی هستند. البته در مراحل بعدی نیز برخی
صحابه وجود دارند که بتوان از آنها هم این سئوال را پرسید، مثل کمیل بن
زیاد که صحابه خود امیرالمومنین است. مثل مالک اشتر نخعی که او هم از صحابه
امیرالمومنین است. مثل ابوایوب انصاری، ابوحمزه ثمالی، زراره ابن اعین،
محمد بن مسلم، هشام بن حکم. این افراد، همنشینان و پیروان وفادار امامان و
البته انسانهای عالمی در زمانه خود و صاحب تالیف بردهاند. البته کتب این
بزرگان هم به عنوان حدیث و روایت به ما رسیده، همان مشکلی که برای سنت نبوی
و سنت ائمه گفتیم، برای سخن این صحابه هم وجود دارد.
تا اینجا مشخص شد که واژه شیعه چگونه استعمال شده است. به تدریج وقتی
میگفتند شیعه، بدون استفاده از اضافه به علی، منظور فهمیده میشد. شیعه یعنی
پیرو علی. به نظر میرسد، مهمترین نکتهای که در این بحث باید دنبال کنیم، آن
است که تحقیق کنیم که علی چه ویژگیهایی داشت که ما میخواهم شیعه علی بمانم.
ویژگیهای تشیع تاریخی
می توان به برخی کتابها به عنوان یک متن ابتدایی، مراجعه کرد و اطلاعات کلی
درباره تشیع پیدا کرد. مثلا به مدخل تشیع در دایره المعارف تشیع. دایره
المعارفی است که هنوز کامل نشده، اما مدخل "ت"ی آن منتشر شده که مدخل مهم
تشیع را شامل میشود. در سطور اولیهاش، نوشته است «تشیع یعنی اعتقاد به
خلافت بلافصل علی ابن ابی طالب پس از پیامبر». میبینیم که این مهمترین
ویژگی تشیع است. و بعد بلافاصله ادامه داده: «و قول به عصمت ائمه اثنی عشر
و قول به نصب امام علی در غدیر خم» و همین طور ادامه داده تا نکات بعدی.
شاید دیگر ویژگیهای تشیع در تفحص تاریخی ما به گونهای دیگر به دست آید، اما
چیزی که نمی توانیم انکارش کنیم، این است که تشیع یعنی پیرو علی ابن
ابیطالب بودن و آن شیعیان اولیه مهمترین نکتهای که در علی پیدا کردند آن
بوده که او باید خلیفه بلافاصله پیامبر باشد. اما امروز وقتی من و تو همان
واقعه را بازخوانی میکنیم، شاید بیش از آنکه روی خلافت بلافصل تاکید کنیم،
میپرسیم که چرا علی افضل افراد پس از رسول در بین مسلمانان است؟ علی چه
ویژگیهایی داشت که سلمان، صحابی دنیادیده پیرو او می شود؟ ابوذر چه چیزی در
علی دیده بود که پیرو او شد. شاید امروز چندان خلافت و امامت و بلافصل و مع
الفصل، آن اهمیت تاریخی را نداشته باشد. مرحوم مطهری در «امامت و رهبری»
سخنی به این مضمون دارد: 1400 سال پیش دعوایی بین مسلمان صدر اسلام درباره
جانشین پیامبر وجود داشت، بین همه آدمها این مسائل پیش میآید، وقتی آدم
بزرگی از دنیا میرود، بر سر جانشینی او دعوا میشود. حالا هر چه باشد، این
یک دعوای تاریخی است. آیا ما به اعتبار آن دعوای تاریخی اسمی برای خودمان
گذاشتیم؟ امروز باید چه کنیم؟
در واقع خلافت بلافصل، ممیز امروز تشیع و تسنن نیست. ممیز تاریخی هست ولی
ممیز امروز نیست. امروز ما یک تفاوت مهمتر داریم. آن چیزی که به نظر من در
مجموعه مطالعاتمان باید به دنبال آن باشیم همان "شیعه علی بودن" است.
ببینیم آن چهار نفری که اولین شیعیان بودند در علی ابن ابیطالب چه یافتند؟
ابتدا به این مقوله میپردازیم که ممیزات تاریخی تشیع چیست. یا ممیزات تشیع
تاریخی، ممیزاتی که تشیع در طول تاریخ خود داشته است.
مهمترین آنها، اعتقاد به وجود انسانهایی است به نام امام با این ویژگیها:
1) علم غیب دارند غیر از پیامبر.
2) عصمت دارند غیر از پیامبر.
3) منصوبند از جانب خدا غیر از پیامبر.
4) و مسئله ای به نام غیبت.
این چهار اعتقاد کاملا متفاوت با اعتقادات دیگر مسلمانها است. شیعیان در
تحقق تاریخیشان کسانی هستند که به این چهار شاخصه اعتقاد داشته باشند. اولا
به علم غیب قائل باشند، یعنی بگویند امام کسی است که بیشتر از سرچشمههای
عادی می داند، علمی ماورای علم عادی دارد. این امام ویژگی دومی نیز دارد که
با انسانهای متعارف، متفاوت است و آن عصمت است. و سوم آنکه امام یک نشانی
دارد، و آن حکم رسمی از جانب خدا است. این انتصاب به هر چه هست، بر ما
معلوم نیست، به زعامت و رهبری، به هدایت معنوی، به تشریع، به هر چه هست، از
سوی خدا به آن نصب شده است. سپس در مرحلهای هم امری به نام غیبت مطرح
میشود. دیگر مسلمانان در غیر پیامبر به این امور قائل نیستند(امر چهارم که
اصولا در پپیامبر فاقد مصداق است.)
ویژگیهای اعتقادی دیگری هم گفته شده است، اعتقاد به بداء، اعتقاد به رجعت
و... یا در برخی احکام فقهی هم تفاوتهایی گفتهاند، اما این تفاوتها بین
مذاهب اهل سنت نیز وجود دارد. پس به نظر میرسد اینها مسئله مهمی نباشد، اما
آن چهار مورد، ممیزات تاریخی تشیع است. الان ما هستیم و آن ممیزات تاریخی.
قرائتهای متفاوت از تشیع
سئوال ما این است، آیا میتوان در آن ممیزات تامل کرد؟ آیا میتوان شیعه بود
ولی این چهار ویژگی را به آن وزنی که گذشتگان میدیدند، ندید. پرانتزی اینجا
باز کنم که پرانتز مهمی است. مارکسیسم در سیر تاریخی خود به جاهایی رسیده
است که سئوالاتی در آن نحله مطرح میشود که برای من در همین بحث دینی و
مذهبی، بسیار عبرت آموز است. تفاوت مارکسیست های هفتاد سال پیش، پنجاه سال
پیش و بیست سال اخیر، آنقدر زیاد است که این سئوال را ایجاد میکند که مثلا
اگر انگلس مارکسیست بوده، لنین مارکسیست بوده، آیا مارکوزه را هم میتوان
مارکسیست نامید؟ آلتوسر را هم میتوان مارکسیست نامید؟ ذاتی مارکسیسم چیست؟
چند سال قبل ماتریالیسم تاریخی، ماتریالیسم دیالکتیک و یک رابطه خاص
اقتصادی را ذاتیات مارکسیسم می دانستند. امروز میبینیم در تمام این اصول
بازاندیشی شده است. امروزه مارکسیسمی داریم که قائل به ماتریالیسم دیالکتیک
نیست. پس از چندی میبینیم کس دیگری هست که قائل به ماتریالیسم تاریخی هم
نیست. می گوید آنها نوشتههای ایدئولوژی آلمانی مارکس را نخوانده بودند، آن
زمانی که مارکسیستها در دنیا مطرح شدند، این نوشته های اصلی مارکس منتشر
نشده بود. ما قرائت دیگری از مارکسیسم ارائه میکنیم. شما ناگهان میبینید که
از همین نحله، هابرماس بیرون میآید، که هیچ شباهتی به استالین یا انگلس
ندارد. و نویسنده ای هم میگوید که پوپر که "جامعه باز و دشمنان آن" را
نوشته، اصلا متون اصلی مارکسیستی را نخوانده بوده است. چیزی که او نقد
کرده، مارکسیسم نیست. مارکسیسم چیز دیگری است. یعنی دقیقا همین سئوالی که
اکنون فرا روی ما قرار میگیرد که ذاتیات این مکتب چیست و من تا کجا میتوانم
در اینها تجدیدنظر کنم. در حال حاضر این مبحث هم در مکاتب بشری مطرح است و
هم در مسیحیت. در مسیحیت میگویند چه کسی کاتولیک است؟ چه کسی مسیحی است؟ هر
چه تامل کنید، در انتها به این میرسید که میگوید، باور داشتن به مسیح. حال
چگونگی این باور داشتن، میتواند متفاوت باشد.
میخواهم بگویم شیعه بودن، یعنی علی را باور داشتن. یعنی به قرائت علی از
پیام نبوی باور داشتن. عقایدی که به صورت تاریخی محقق شده، رای علمای گذشته
بوده است. من هم حق دارم علی را آن طور بفهمم که خود، مییابم.
اگر در اندیشه علمای شیعه تفحص کنیم، درمی یابیم همه ویژگیهایی که در علی
هست، آن طور که باید، برای مثلا شیخ صدوق برجسته نشده است. آنهایی برای او
برجسته شده که با معارف خودش منطبق بوده است. هیچ دلیلی هم ندارم که شیخ
صدوق از من شیعهتر بوده است. و اگر شیخ مفید را با او مقایسه میکنم، میبینم
که از شیخ صدوق انتقاد کرده، ولی او هم امام علی و ادبیات علوی را آن طور
قرائت کرده، که خودش فهمیده است. در طول تاریخ به عالمان دیگری میرسیم، به
علامه مجلسی و سپس به علامه طباطبایی و بعد هم به زمان خودمان میرسیم. یعنی
مشکلی نیست که اگر کسی گفت ذاتیات تشیع، بگوییم این ذاتیات را از کجا
آوردی؟ حتی اگر گفت اصول دین، بگوییم این اصول را از کجا آوردی؟ این اصول
در جایی نوشته شده است که همین چند تا باشد؟ همین سه تا باشد و آن هم آن دو
تا باشد؟ متنی که نداریم، آیه ای که نداریم. آنچه ما میتوانیم به آن قائل
باشیم آن است که مسلمان بودن یعنی اعتقاد داشتن به مبدا و معاد از طریق فرد
خاصی به نام محمد بن عبدالله(ص). این قطعی است و شیعه بودن یعنی همین
اعتقاد به مبدا و معاد و پیامبر به روایت علوی. چیزی بیش از این نداریم.
اینکه مقومات تشیع چیست، باید ذره ذره بحث کنیم.
پس اگر پس از تحقیق به این نتیجه رسیدیم که ارکان تشیع آن نبوده است که در
طول تاریخ گفته اند، یا وزن برخی از احکام و اعتقادات این نبوده است، کسی
حق ندارد بگوید که تشیع همان است که آن علما گفته اند. من اگر بتوانم قرائت
خود را از تشیع با منابعی که ذکر کردم مستند کنم، یعنی بگویم آنچه میگویم
قرآنی است، عقلی است، نبوی است و علوی است، کفایت میکند. و این حق را هم
دارم که بگویم برخی از آنچه در قرائت تاریخی مشاهده میشود، نه قرآنی است،
نه عقلی است، نه نبوی است و نه علوی.
برای مطالعه مقدماتی درباره تشیع تاریخی، یک متن ابتدایی کتابی به نام گوهر
مراد است. این کتاب در قرن 11 توسط ملا عبدالرزاق لاهیجی نوشته شده و متن
معتبری است و به صورت عقلانی تشیع را مطالعه کرده است.
کتاب مناسب دیگر تجرید العقاید خواجه نصیرالدین طوسی است. تجریدالعقاید
کتابی است که در عالم اسلام بیشترین شرح و حاشیه بر آن زده شده است.
البته مشکل عمده بحث ما سه قرن اولیه است. قرون اول تا سوم که متن مکتوب
بسیار کم دارد یا ندارد. قرن اول که ندارد، نوع کتب ما از اواخر قرن دوم و
سوم است. لذا دشواری بحث یافتن متون سه قرن اولیه است.
تا به حال فرضیه خود را بیان کردم: ما میتوانیم شیعه باشیم ولی اندیشه
رایج را مورد بازنگری قرار دهیم. چگونه و در چه حدی، ان شاءالله در جلسات
بعدی به آن خواهیم پرداخت .
گفتیم
که از تشیع نیز میتوان دو قرائت داشت، همانطور که از اسلام حداقل دو قرائت
داریم. و آن دو قرائت عبارتند از قرائت سنتی از تشیع و دیگری قرائت
نواندیشانه یا روشنفکرانه یا متجددانه از تشیع.
ممکن است سوالی پیش بیاید که آیا ما مجاز هستیم از تشیع قرائت دیگری داشته
باشیم؟ و در صورتی که باید اجازه بگیریم، از چه کسی باید اجازه گرفت؟ شاید
اگر به متولیان قرائت اول رجوع کنید چنین اجازه ای را ندهند، قرائت دوم هم
جایی مدون نشده است، مشکل هم در همین نقطه است،...
شاید همین جلسات نشانه تولد قرائت دوم باشد. البته کوششهایی در این سده
اخیر صورت گرفته، از این کوششها میتوان از کوششهای زندهیاد دکتر شریعتی نام
برد که در برخی مطالب مذهبی نوآوریهایی داشته است اما به نظر می رسد که این
نوآوریها علیرغم نفوذ آن چندان بنیادین نبوده است، ما امروز نیاز به یک
بازنگری بنیادی داریم.
معنای اصطلاحی تشیع
در رابطه با معنای لغوی تشیع صحبت شد. اما به شکل اصطلاحی، تشیع حداقل در
سه معنا در قرون اولیه استعمال شده است، میخواهیم ببینیم کدام یک از اینها
مراد نظر ماست. توجه شود که آنچه ذکر میکنم کاملا مستند است و در کتابهای
اعتقادی به این شکل آمده است.
تشیع در معنای اول یعنی کسی که علی و اولاد او را دوست میدارد، پس ملاکش حب
علی است و هیچ چیز بیش از این نیست، اگر حب علی ملاک باشد، اکثر مسلمانان
شیعه هستند، غیر از نواصب که گروهی بودند که بغض علی را در دل میپروراندند
و معاویه به آنها پول میداده تا بر سر منابر علیه علی بن ابیطالب سخن
بگویند، اما اکثر اهل سنت حب علی را دارند مثلاً شافعی ها در بین اهل سنت
بیش از دیگران این حب را ابراز میدارند.
در معنای دوم، شیعیان کسانی هستند که علی را بر عثمان یا بر ابوبکر برتری
می داده اند، یعنی علی، خلیفه چهارم مسلمانان را بر خلیفه اول یا خلیفه سوم
افضل میدانسته اند. اما در این قول صحبتی از عصمت و علم غیب و مرتبه فوق
بشری و امثالهم نیست، صرفاً یک افضلیت علمی است. در کتابهای رجالی، یعنی
کتابهایی که درباره سند احادیث بحث میکند، رجالیون اهل سنت، بسیاری از
افراد را به این عنوان شیعه خواندهاند و طردشان کردهاند. توجه شود درباره
اصطلاح صحبت میکنم. وقتی یک رجالی میگوید مثلاً فلانی «تشیع و هو مردود»
معنایش این است که او علی را که خلیفه چهارم باشد، بر ابوبکر که خلیفه اول
باشد و بر عثمان که خلیفه سوم باشد برتری میداده است و او را افضل صحابه
پیامبر میدانسته و به همین دلیل قولش مردود محسوب میشود، اما خود واژه
تشیع را به این نام بکار برده اند. غالب معتزله بغداد این اعتقاد را داشته
اند و علی را افضل میدانسته اند بدون اینکه قائل به عصمت یا علم غیب یا
منصوبیت باشند.
تشیع در معنای اصطلاحی سوم، یعنی آنکه علی و اولاد علی یا علی و اهل بیت
پیامبر را جانشینان پیامبر بدانیم و تمام مقامات پیامبر به استثناء وحی را
برای آنها نیز قائل باشیم، یعنی گرچه به اینان وحی نمیشود، اما هر اختیاری
که پیامبر داشته، هر فضیلتی پیامبر داشته، این افراد نیز دارا هستند. پس
معنای سوم تشیع یعنی قائل شدن به استمرار نبوت بدون نبی و وحی، اما تمام
ویژگیهای پیامبر غیر از این دو مورد در افراد خاص دیگری متجلی می شود.
به نظر میرسد با توجه به این سه اصطلاحی که ذکر کردم، امروزه منظور از
شیعه اصطلاح سوم باشد، نه اصطلاح اول و اصطلاح دوم، بدین معنا، امروز،
افرادی شیعه هستند و اکثر مسلمانان شیعه نیستند. این افرادی که شیعه نیستند
اگر علی را دوست بدارند، به معنای اول شیعه هستند، ممکن است علی را افضل هم
بدانند مثل ابنابیالحدید شارح نهج البلاغه، معتزلی است، علی را افضل
میداند اما به معنای سوم شیعه نیست.
ادامه نبوت منهای وحی
پس از این پس وقتی میگوییم شیعه، معنای سوم را مدنظر داریم. در یک جمله
شیعیان یعنی قائلین به ادامه نبوت منهای وحی. مهم آن است که پس از پیامبر
قرار است چه چیزی ادامه پیدا کند؟ ذکر میکنند پیامبر دینی را تاسیس کرده،
این دین احتیاج به حافظ دارد، این حافظ در زمان پیامبر شخص پیامبر بوده اما
پس از پیامبر نمیتوان دین را رها کرد. کسانی که وظیفه حفاظت و ترویج و
تبیین دین را پس از پیامبر به عهده دارند افراد دیگری به نام امامان هستند.
و این امامان کسانی هستند که همانند پیامبر معصوم از گناه و خطا هستند، نه
گناه میکنند و نه اشتباه میکنند. گناه با اشتباه تفاوت دارد. گناه یعنی
معصیت کردن، یعنی خلاف امر خدا عمل کردن. خطا کردن یعنی خلاف واقع گفتن یا
رفتار کردن. بسیاری از خطاها گناه محسوب نمیشود اما خطا هست. عصمت در هر
دومقام، یعنی اینان اولا در مقابل خدا عصیان نمی کنند، و ثانیا اشتباه
نمیکنند و لازمه چنین مقامی این است که اینها از علمی بالاتر از علم کسبی
که از معلم میآموزند برخوردار باشند، یعنی علمی موهبتی، علم لدنی یا علم
غیب، علم از طرق غیر عادی. برای پیامبر نیز این مقام را قائلند. هم
میگویند به لحاظ منش و روش معصوم از گناه و خطاست و هم علمی فراتر از علم
عادی دارد. ما نزد معلم میآموزیم، آنها نیازی به معلم ندارند. ویژگی سومی
که این افراد دارند آن است که از جانب خودشان این دو کمال برایشان حاصل
نشده، اینها از جانب خداوند به این مرتبه رسیدهاند. البته ما هرچه داریم
از خداوند داریم ولی گفته میشود که اینها را ما نمی توانیم بشناسیم، بلکه
باید توسط خدا متمایز شوند، تعیین شوند و شناسانده شوند. پس اینجا قصه
انتخابات نیست که ما کسی را انتخاب کنیم که امام ما باشد. آنان توسط خدا
نصب میشوند و پیامبر این نصب را اعلام میکند و ما کشف میکنیم که منصوب
کیست یا اعلام میکنیم که ما نصب را قبول داریم. اگر اطاعت کردیم، به واسطه
آن ثواب میبریم. این سه تا ویژگی است که پس از پیامبر با رحلت پیامبر
نمیمیرند و ادامه پیدا میکنند. ویژگی چهارم پاسخی به این سئوال است که تا
کجا افرادی که قرار است دین را حفظ، تبیین و تشریح کنند، ادامه خواهند
داشت؟ کسی میتواند اشکال کند که اگر قرار است امروز بینیاز از امام باشیم
چرا پس از پیامبر بینیاز از امام نباشیم؟ هر زمانی شبیه زمان بعد از
پیامبر میشود. پاسخ آن است که در حالت وسط هستیم، یعنی هم امام باشد هم
امام نباشد که مفهوم امام حی غایب است. هست یعنی زنده است، و نیست، یعنی ما
در محضرش نیستیم. و نحوه استفاده بردن از این امام غایب مثل نحوه استفاده
بردن از خورشید پشت ابر است، خورشید پشت ابر نور دارد، اما نور غیر مستقیم
دارد و مگر همه فیوضات وجود امام ظاهری بوده است؟ امام فیوضات معنوی هم
دارد و در زمان غیبت از آن فیوضات معنویاش استفاده میشود. پس غیبت
چهارمین مفهوم کلیدی تشیع سنتی است. این چهار مفهوم در تشیع یا حداقل
بگوییم تشیع سنتی نقش کلیدی را بازی میکنند.
توجه شود که شیعیان قائلند که سخن امام حجت است. لذا در کافی که کتاب اصلی
روایی شیعه است بعد از کتب "العقل و الجهل" و کتاب "فضل العلم" و کتاب
"التوحید" چهارمین کتاب "الحجة" است. مباحث ابتدایی این کتاب درمورد نبوت و
اکثر قریب به اتفاق مباحثش درمورد امامت است. شیعه با یک واژه هم نبی و هم
امام را طبقه بندی میکند، و آن واژه حجة است. حجة در منطق هم بکار میرود
و به معنی استدلال است، یعنی چیزی که با آوردن آن شخص ساکت میشود. حجة
بودن یعنی سند دینی بودن و پس از آن چرایی وجود ندارد. شیعیان اعتقاد دارند
که حجت سه چیز است: خدا، که خودش مستقیم با ما سخن نمیگوید، و از زبان
پیامبر با ما سخن می گوید. پس دو حجت باقی می ماند: یکی پیامبر و دیگری
امام.
سئوال مهم در قرن اول
یقین داریم که بعد از رحلت پیامبر، افرادی بنام شیعه علی شناخته شدهاند،
حتی افرادی وقتی میگفتند شیعه منظور آن افراد بودند، این افراد حدود 50
نفر از شاخصترین صحابهاند که نامشان هم موجود است، در زمان قیام امام
حسین در کتبی که دقیقاً در همان قرون نوشته شده گفته میشود که برخی شیعیان
مثلاً به خانه سلیمان بن سرد خزائی رفت، یعنی این واژه در آن زمان، سال 50
هجری یا 60 هجری در قرن اول بدون مضاف الیه هم بکار برده میشده است، در
نامه امام حسن مجتبی به معاویه این واژه بکار برده شده است، کسانی به جرم
شیعه بودن شهید شدند، نام این شهدا را هم نوشته اند، کسانی که به جرم شیعه
بودن اعدام شدهاند، در زمان معاویه و درزمان خلفای بعدی. سوال جدی من در
حوزه قرن اول این است: آیا این نکاتی که از قرن سوم و چهارم به بعد به
عنوان ممیزات شیعه گفته میشود در قرن اول هم بوده است؟ توجه کنید که شیعه
از قرن سوم و چهارم دقیقاً همین چهار خصوصیتی که گفتم را داشته است. اما در
قرن اول وقتی میگفتند سلمان شیعه است، ابوذر شیعه است، یعنی اینها دقیقاً
به این نکات چهارگانه قائل بودهاند؟
به نظر می رسد این اعتقاد یک اعتقاد مستحدثی است، یعنی بعداً این اعتقادات
کم کم ایجاد شده است، آیا این بدان معنا است که این افراد این ویژگیها را
نداشتهاند؟ در این باره صحبت خواهیم کرد.
ویژگیهای خاصی که امروزه برای امام مطرح میکنند، در سال 11 هجری، پس از
وفات پیامبر، در هیچ سندی ذکر نشده است. بحثی که در سقیفه مطرح می شود،
استدلالی که مهاجرین میکنند، استدلالی که انصار میکنند و مطالبی که علی
پس از آنکه خبر را میشنود، همهاش خوشبختانه ثبت شده، بخشی در نهجالبلاغه
آمده است و بخشی در کتابهای تاریخ. در اولین کتاب تاریخ که موجود است، نکته
این است که علی جانشین پیامبر باشد یا دیگران. اما چرا باید علی باشد، بحث
این است که علی از ذیالقربی است، علی از بنیهاشم است و دیگران نیستند.
مهاجر و انصار دعوا میکنند، به انصار گفته میشود که ما از قریشیم و شما
از قریش نیستید، چون ابوبکر و عمر قریشی و از طائفه بنی عدی هستند، وقتی
مطلب به گوش علیبنابیطالب میرسد، میگوید اگر استدلال این باشد، پس ما
هم از بنیهاشم هستیم و شما از بنیهاشم نیستید. استدلال علی این نبوده است
که من منصوب الهی هستم یا من علم غیب دارم. در زمان به خلافت رسیدن، پس از
مرگ عثمان، علی میگوید من شبانه بیعت نمیکنم، فقط با رضایت مسلمانان
خلافت را قبول می کنم. شیعیان سنتی در مورد این نصوص میگویند که امام
مماشات کردهاست، واقعیت مطلب را نگفته است، در حقیقت جدل کرده، یعنی اینکه
مسئله چیز دیگری بوده اما چون ظرفیت نداشتند، واقعیت را نگفته است. بحث
امام حسن مجتبی هم با معاویه این است که چرا بیعتت را شکستی؟ حسینبنعلی
هم می گوید «انی احق علیکم من هذا الامر»، من نسبت به شما محقم نسبت به این
امر، امر خلافت، امر ولایت، امر زمامداری، نه بحث نصب است نه بحث عصمت و نه
بحث علم غیب. بحث شایستگی است، این شایستگی در نهجالبلاغه هم موج میزند:
ما اهل بیت از شما اولاییم به این امر زیرا سوادمان بیشتر است، انسمان با
پیغمبر بیشتر بوده، بیشتر قرآن را میفهمیم.
چند متن اصیل و قدیمی را تفحص کرده ام، شاید این کتابها برای شنوندگان غیر
متخصص چندان مفید نباشد. اما مطالبی که عرض میکنم تماما مستند است، مثلاً
یک مورخی به نام مسعودی وجود دارد که شیعه است و کتابی بنام وصیت دارد، او
از قدیمیترین مورخان در این حوزه است، آنجا میگوید که «ان علیاً اقام و
من معه من شیعته فی منزله»، علی برخواست و شیعیان او. واژه را بکار برده،
اما شیعته است، شیعه نیست. "مقتل ابی مخنف"، قدیمیترین مقتل درمورد امام
حسین است و طبری از روی آن نوشته است. اوایل قرن دوم نوشته شده و میگوید
که «اجتمعت الشیعة فی منزل سلیمان ابن سردالخزائی»، شیعه مشخص است، یعنی
در زمانی که این کتاب نوشته شده، شیعه کاملاً به همین معنا بکار برده
میشده است. در "فرق شیعه" نوبختی، که قدیمیترین فرقی است که الان موجود
است، میگوید اولین فرقهی شیعه، فرقه علیبنابیطالب است که در زمان
پیامبر هم شیعه نامیده شده است، گفتم که در زمان پیامبر، شیعه
علیبنابیطالب داریم اما بدون مضافالیه نیست. ابوالحسن اشعری، رئیس
اشاعره در کتاب "مقالات الاسلامیین" شیعه را معرفی کرده است، «لانهم شایعوا
علیاً»، اینها از علیبنابیطالب پیروی میکنند که یکی از اصحاب پیامبر
است، در "ملل و نحل شهرستانی" که متن قرن 6 و 7 است، آمده است که شیعه
کسانی هستند که پیروی ویژه از علیبنابیطالب میکنند و «قالوا بامامته و
خلافته نصباً و وصیتاً»، می بینیم در قرن 6 کمی غلیظتر شد، قبلاً "شایع"
بود و حالا این قیود بدان اضافه شده است.
کسانی که در زمان پیامبر به شیعه معروف بودند، 50 نفر از مشهورترین صحابه
بودند که 21 نفر آنها از بنیهاشم و 29 نفر از غیر بنیهاشم هستند. اینها
افراد بسیار مشهوری هستند، اینطور نیست که بتوان گفت ایرانیها یا زرتشتیها
ساختهاند! در هر حوزه ای، اینها شاخصترین اصحاب پیامبر هستند.
از نصوصی که درباره خلافت پس از پیامبر است نیز چند مثال می آورم. در
"الامامة والسیاسة" که نوشته ابنقتبیهدینوری است، و قدیمیترین کتابی است
که وقایع صدر اسلام را درباره شیعه و سنی گزارش کرده، آمده است که علی گفت
«انا احق بهذا الامر منکم» و «انتم اولی بالبیعتی»، «اخذتم هذا الامر من
الانصار» شما مهاجرین این مطلب را از دست انصار گرفتید، «احتججتم علیهم
بالقرابة» گفتید ما اقرب به پیغمبر هستیم، «و تاخذه منا اهل البیت غصباً»،
شما این مطلب را از ما اهل بیت غصب کردید، «نحن احق بهذا الامر منکم»، ما
در این امر اولویت داریم. سپس ویژگیهای خودش را ذکر میکند: «ما فینا قارء
لکتاب الله»، بین ما کسانی که با قرآن آشنا باشند بیشتر از شما هستند.
«الفقیه فی دین الله»، ما بهتر از شما دین را میشناسیم. «العالم بسنن رسول
الله»، ما سنت پیغمبر را بهتر از شما میدانیم. «المتدبر لامر الرعیة»، ما
بهتر از شما میتوانیم امر مردم را تدبیر کنیم. «الدافع عنهم عن امور
السیئة»، ما بهتر از شما میتوانیم شرور را را از مردم دور کنیم. «القاضی
بینهم بالسویة»، ما بهتر از شما میتوانیم عدالت اقتصادی را برقرار کنیم.
این قول در صفر 11 هجری ذکر شده و قدیمیترین مطلبی است که میتوانیم
بگوییم از حضرت علی نقل شده است.
در خطبه 67 نهجالبلاغه، مسئله خلافت نقل شده است. مطلب سقیفه به گوش علی
میرسد، در حالی که علی مشغول کفن و دفن پیامبر است. سخنانی که مهاجرین به
سرکردگی عمر و ابوبکر می گفتند را نقل میکنند. بعد آمده است که حضرت فرمود
انصار چه گفتند؟ (همان طور که گفته شد، مهاجرین قرابت را مطرح کردند) پاسخ
دادند که: «منا امیرٌ و منکم امیرٌ». یک دوره شما امیر باشید و یک دوره ما.
حضرت میگوید که چرا قریش حرف اینها را نپذیرفتند، جواب دادند که: «احتججت
بانها شجرة الرسول» آنها استدلال کردند که ما از طائفه بنیعدی، از قریش
هستیم و شما از قریش نیستید، یکی از شرایط امام و خلیفه این است که قریشی
باشد. امام علیبنابیطالب گفت: «احتجوا بالشجرة و اضاعوا الثمرة» گفتند
ما از درخت پیغمبریم اما من میوه پیغمبرم، احتجاج به درخت کردید اما میوه
را تلف کردید. اهل بیتش ثمره آن درختند، شما سراغ آن درخت آمدید و میوهاش
و شکوفهاش را لگدمال کردید. شعری هم در حکمت شماره 190 در مورد مسئله شورا
و مسئله سقیفه بنیساعده از زبان مولا نقل شده است. در آن شعر آمده است که
مستشاران در شورای شما غایب بودند. و اگر به قرابت احتجاج کردید، من از شما
به پیامبر نزدیکتر بودم، چرا که من با پیامبر قرابت نسبی دارم. همین طور در
خطبه 62 و خطبه سه نیز در این مورد امده است. از جمله نکاتی که در خطبه دو
ذکر میکند که خطبه مشهوری است، دلیلی است که برای پذیرش خلافت ذکر میکند
و می گوید که: اگر خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که بر شکمبارگی ظالمان و
گرسنگی مظلومان وظیفه دارند، خلافت را قبول نمی کردم. دلیلی که برای پذیرش
خلافت ذکر می کند، یک دلیل علمی و دینی است.
از جمله برجستهترین عباراتی که از زبان علیبنابیطالب میتوانیم بر وفاق
تشیع سنتی پیدا کنیم، در خطبه دوم نهج البلاغه آمده است: «لایقاس بآل محمد
من هذا الامة احدٌ»، احدی از این امت با آل محمد قابل مقایسه نیست، «ولا
یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا» ، و کسانی که از نعمت و بخشش ایشان بهره
مند هستند با آنان همرتبه نیستند، «هم اساس الدین»، آل محمد اساس دین
هستند. «عماد الیقین»، ستون یقین هستند. «الیهم یفیئ الغالی و بهم یلحق
التالی»، انهایی که از حد گذشتند باید به ایشان برگردند و آنهایی که کند
رفتند باید خودشان را به اینها برسانند. «ولهم خصائصٌ حق الولایة و فیهم
الوصیة و الوراثة»، اینها خصیصه حق ولایت بر امت را دارند و در اینها وصایت
و وراثت است. این از جمله بالاترین عباراتی است که در نهجالبلاغه نزدیک به
اندیشه تشیع سنتی یافت میشود. در بقیه نهجالبلاغه به جای اینکه بگوید من
معصوم هستم، میگوید: «الست فی نفسی بفوق عن اخطئ»، در خطبه 216 است، خطبه
حقوق نهجالبلاغه، من فی حد ذاته اگر خدا کمکم نکند بالاتر از اینکه خطاکار
باشم نیستم. درست مقابل آن اندیشهای که میخواهد تقدیسی نسبت به این
وجودها قائل شود، میگوید من احتمال خطا دارم، به من نصیحت کنید و مشورت
بدهید.
پس من هم می توانم مانند مالک اشتر، کمیل و حجر، بگویم که علی شایستهتر از
دیگران برای هدایت جامعه اسلامی است. لازم نیست برای این مطلب حتماً گنبد و
بارگاه بر امام علیبنابیطالب بسازم. میتوانم بگویم علی از دیگران افضل
است و قائل هم هستم. اما با افضلیت آغاز میشود و سپس برای این افضلیت شاخ
و برگ ساخته میشود و البته این شاخ و برگها در آن محیط فرهنگی طبیعی است،
شاید من هم اگر در آن محیط میبودم همینگونه فکر میکردم. آنها
نمیتوانستند باور کنند که فردی اینهمه کمالات داشته باشد و اکتسابی باشد.
تشیع سنتی میگوید این تفسیر، برگرفته از یک منبع دست اول به نام "حجة"
است. و شما میخواهید در دنیایی زندگی کنید که خود قول مهمتر از قائل آن
است، چارچوبی که من و تو، امروز در آن زندگی میکنیم به قائل کاری ندارد،
میگوید خود قول چه فایدهای دارد. من در این چارچوب، نمیخواهم بگویم که
آنها خطا میکردند، در مسائل دینی خطا نمیکردند. در مسائل غیر دینی هم مهم
نیست. پیغمبر هم باشد، میخواهد به خانه کسی برود، اگر مثلا از این کوچه
نرود، اشتباها از ان کوچه برود، خدشه ای به پیغمبریاش وارد می شود؟ از
طرفی دیگرانی هم هستند که گناه نمیکنند، آدمهای پاکیزهای و با تقوایی
هستند. لازم هم نیست که بگویید حتماً با غیب مرتبطند. شما میتوانید یک
مبنا را بپذیرید که مرتبطند، اما لزومی ندارد که مرتبط باشند، اما اگر
بخواهد این مطالب درست باشد استدلالی قرآنی میطلبد. این اعتقاد بدون هیچ
تعارفی همعرض نبوت است، همانقدر که نیاز به معجزهای برای اثبات نبوت است،
مثلا باید قرآنی بیاید، تداومش هم به چنین مدرکی نیاز دارد.
نکته بسیار مهم دیگری نیز در این حوزه وجود دارد. امروز، ما با دودسته
روایات مواجهیم، روایاتی از اهل سنت که میگوید به بهشت که وارد شدید،
ابتدا نوشته اند محمدبنعبدالله رسول الله، و بعد ابوبکر، عمر، عثمان، و
علیبنابیطالب.
روایت هایی هم داریم که می گوید در بهشت، ابتدا نام پیغمبر، سپس امام اول
علیبنابیطالب، امام دوم حسنبنعلی و ... نوشته شده است. جالب اینجاست
کمی بعد در قرن دوم، هنگامی که امام باقر از دنیا میرود پیروان او چند
فرقه میشوند، در زمان امام هفتم، مسئله جعفر کذاب مطرح میشود. هرکدام از
این چند امام آخر که به رحمت خدا میروند، یک به یک سوال مطرح میشود، بحث
مطرح میشود که امام بعدی کیست، شیعه تقریبا به هفتاد فرقه تقسیم می شود،
فتحیه، کیسانیه و ... یک یک اینها افراد دیگری را امام دانستهاند. پس به
آن روایات با تامل بیشتری باید توجه شود. در این حوزه متنی را از قرن پنجم
و از شیخ طوسی می خوانم، کتاب "عقاید الجعفریة"، یک رساله کوچک است. در
مسئله ای ابتدا نام تمامی ائمه اثنی عشر را ذکر می کند و در مسئله بعدی
(مسئله 38) آمده است: «یجب ان یکون المعصومین، المطهرین من ذنوب کلها صغیرة
و کبیرة، عمداً و سهواً و من السهو فی الاقوال و الافعال» واجب است که ائمه
معصوم مطهر باشند از گناهها، چه کوچک چه بزرگ، چه عمدی چه سهوی، چه در
اقوال و افعال، بدلیل اینکه اگر معصوم نباشند از قلوب مردم میافتند و
اعتبار آنها ساقط میشود. و چگونه افرادی که گناه میکنند، افراد گمراه را
هدایت کنند. هیچ معصومی جز ائمه اثنیعشر نیست. پس امامتشان اثبات شد.
آنچه که از این بحث بر آمد آن است که در آغاز، تشیع امری بسیط بود، پیروی
علی به دلیل افضلیت، این امر به تدریج شاخ و برگ پیدا کرد و گسترش یافت.
این امور سه یا چهار گانه مطالبی است که در قرن چهار قطعاً بوده است اما چه
اتفاقی بین قرن یک تا قرن چهار افتاده که این اعتقادات به تشیع اولیه اضافه
شده است؟ سخنم صرفاً در بحث تاریخی این مطالب است. اسنادی که از قرن اول
موجود است نمیگوید که این ویژگیها بوده است، اما در قرن چهار و پنج هست،
در این میان چه اتفاقی افتاده است؟ محور سخن ما در جلسه بعد، در رابطه با
همین اتفاقات است.
عباراتی را که از نهج البلاغه خواندم در مورد حکومت بود. تفکیک بین شیعه
وسنی هم از حوزه ی حکومت آغاز شده است، بعدها امور دیگر بدان اضافه گشت.
مسأله ی اولیه این بوده است که پس از پیامبر چه کسی حاکم باشد، اما اینکه
چه کسی جانشین و خلیفه ی در حد و عرض پیامبر باشد اینها مباحثی است که
مدتها بعد به این مطلب اضافه شده است.در قرن اول هنوز زمانی از دوران
پیامبر نگذشته بود که مردم نیازمند به اینگونه سوالات بوده باشند. با خود
آیات قرآن و سخنان پیامبر میتوانستند مشکلاتشان را حل کنند، نیاز به آن
مسائل(جانشینی هم عرض پیامبر) تقریبا یک قرن بعد حاصل شد مثلا نیمه ی دوم
قرن دوم هجری به بعد...
آن چه که در این جلسه میخواهم مطرح کنم یک فرضیه است. البته این فرضیه
قرائنی دارد دقیقا مثل یک فرضیه در مباحث علمی دیگر. این فرضیه به شکل مجمل
این است که در قرون اولیه ی صدر اسلام، تغییراتی در ذهنیت شیعیان ایجاد
میشود، این تغییرات تدریجی بوده است. اما با چنان سرعتی پیش میرود که در
حدود قرن چهارم، جریان اصلی تشیع دگرگونی جدی پیدا میکند و آنچه که به
عنوان تشیع، امروز در دست ماست حاصل آن جریان دگرگون شده است نه جریان
اولیه. بنابراین دو جریان شیعی قابل شناختن است.یک جریانی که پس از پیامبر
بوده است و دیگری جریانی که از حدود قرن چهارم سلطه و سیطره بر اندیشه ی
شیعی پیدا کرده است. مشکل تحقیق در مورد این دو جریان متفاوت این است که
کتبی که به ما رسیده است از قرن سوم و بویژه چهارم شروع شده است و قرن سوم
و چهارم هم دورانی است که این جریان دومی جریان مسلط شده است. به عبارت
دیگر از آن جریان اول تقریبا مکتوب مستقلی به ما نرسیده است و این کار را
بسیار دشوار میکند. البته نه اینکه هیچ چیز نرسیده است اما آن کتب اصلی
همه بر مبنای جریان دوم تدوین شده و نگارش پیدا کرده است. هر چند قرائن
فراوانی دال بر جریان اول در میان همین کتب بج مانده از قرون اولیه قابل
استخراج است. کار ما این است که این دو جریان را به صورت تاریخی تحلیل
کنیم. جریان اول شأن فرابشری چندانی برای ائمه ی شیعه ی قائل نبوده اند.
جریان دوم کم کم شئون فرابشری برای این بزرگان قائل میشوند. این شئون
مراتبی داشته است، بعضی این شئون را خیلی بالا میبرند، برخی کمتر. برخی آن
قدر افراط میکنند که توسط علمای هم دوره ی خودشان هم مورد انتقاد قرار
میگیرند.
یکی از کسانی که برخی از این موارد را در کتابهایش آورده است، یکی از علمای
بزرگ شیعه است به نام شیخ صدوق. شیخ صدوق نویسنده ی یکی از کتب اربعه ی
حدیث شیعه است. اسم کتابش هم "من لا یحضره الفقیه" است.(یعنی کسی که فقیه
در نزد او حاضر نباشد چه کند.) در این کتاب در چند قسمت نکاتی را متذکر شده
است که مخالفت خودش را با یک جریان شیعی افراطی نشان میدهد. شیخ صدوق در
قرن چهارم میزیسته است(متوفای 381)، در آن زمان یک جریان شیعی افراطی، به
نام غلات یا مفوضه نیز وجود داشته است. غلات یا غالیان یعنی کسانی که در
مورد ائمه غلو می کنند و آنها را بیش از آن چه که هستند، میپندارند و در
مورد آنها فضائلی قائلند که خود آنها به این امور قائل نیستند. واژه ی غلو
در قرآن آمده است، در مورد مسیحیانی که عیسی بن مریم را خدا میدانستند، در
تثلیثی که مسیحی ها امروز میگویند هم این مشکل را میبینیم. قرآن به اینها
میگوید «یا اهل الکتاب لاتغلوا فی دینکم»، ای اهل کتاب، در دینتان غلو
نکنید. در سوره ی نساء آیه ی171 و نیز سوره ی مائده آیه ی 77 واژه ی غلو به
کار رفته است. شبیه آن چه که برخی مسیحیان در مورد عیسی بن مریم قائل
بودند، برخی مسلمانان شیعه در مورد علی بن ابیطالب قائلند.
در این که در شأن ائمه غلو صورت گرفته هیچ تردیدی نداریم. چرا که در
بحارالانوار، کتاب بزرگ علامه مجلسی که صد و ده جلد است و یکی از بزرگترین
مجموعه های حدیثی شیعه است، در بحث علامات، صفات و شرایط ائمه بابی وجود
دارد در مورد آنچه که ائمه، علیه غالیان و مفوضه گفته اند(باب 10، جلد 25).
نود صفحه و نزدیک بیش از صد حدیث؛ به زبان ائمه روایاتی آورده که «خدالعنت
کند مفوضه را. خدا لعنت کند غلات را. اینها از مشرکین بدترند» و «نگذارید
فرزندانتان با اینها رفت و آمد کنند.»در مورد این که کسانی پنداشته اند که
خدا، امر عالم را به پیامبر و اهل بیت پیامبر تفویض کرده است، در این هم
هیچ تردیدی نیست که همچون افرادی در بین ما بوده اند و هستند. خوب واگذار
کرده یعنی چه؟
برخی قائلند که خدا امر تدبیر عالم را به اینها واگذار کرده است. یا خدا
روزی رسانی به مخلوقات را به اینها واگذار کرده است. یا خدا تعیین حلال و
حرام در دینش را به اینها واگذار کرده است، یعنی آنچه آنها بگویند حلال
است، خدا فرموده حلال است و آن چه آنها بگویند که حرام است، یعنی خدا
فرموده حرام است.حال مفوضه کدام یک از اینها هستند؟ تفویض در خلقت؟ تفویض
در تدبیر؟ تفویض در ارزاق؟ تفویض در تشریع؟ یا همه ی اینها یا بعضی از
اینها.
پس اجمالا در این که دو جریان وجود داشته؛ هیچ تردیدی نیست. سوال این است
که حد تفویض و غلو کجاست؟ که پایین تر از آن مجاز است و بالاتر از آن
ممنوع. یافتن این حد کار ساده ای نیست و این مرز هم در طول تاریخ دچار تحول
شده است. یکی از علمای رجالی شیعه مشهور به ممقانی یک کتاب رجالی به نام
"تنقیح المقال" دارد. در این کتاب میگوید بسیاری از اموری که در گذشته از
نشانه های غلو بوده است، امروز از ضروریات اعتقادی شیعه درباره ائمه است(ان
اکثر ما یعد الیوم من ضروریات المذهب فی اوصاف الائمه علیهم السلام کان
القول معدودا فی عهد السابق من الغلو، جلد 1 صفحه ی 212). اتفاقا مواردی
دچار تحول شده که اختصاصات و وجه ممیزات شیعه نسبت به دیگر فرق اسلامی است.
یعنی در این موارد باید حساسیت بیشتری داشت و سیر تطور آن را در نظر گرفت.
آن چه امروز علامت خروج از تشیع شناخته میشود، در قرن دو و سه اصلا در متن
تشیع نبوده است، پس ما دنبال آن مرز میگردیم و به زبان ساده تر میپرسم
غلو چه بوده است؟ تفویض چه بوده است؟ که ما نباید به آنها قائل باشیم؛ در
نتیجه اگر آنها را شناختیم از باب "تعرف الاشیاء باضدادها" تشیع واقعی و
اولیه را هم میتوانیم بشناسیم.
کتابهایی که امروز در دست ما است، آکنده از ادبیاتی است که احتمال غلو در
آن منتفی نیست. نمی گویم تماما غالیانه است اما میگویم احتمال غلو در
ادبیات موجود مذهبی منتفی نیست.
البته برخی از این غالیان از روی اعتقاد هم این حرفها را نزده اند. این
مشکل را صد چندان میکند. آدمهای اهل افترا و نسبت ناروا دادن به ائمه بوده
اند. اینها حدیث جعل میکردند و این احادیثی که جعل میکردند همه در فضائل
ائمه است. نمی گفتند فرض کنید امام صادق نعوذ بالله فلان حرام را انجام
داده است، بلکه برخی شئون بسیار فرابشری برای ایشان قائل میشدند. وقتی
ائمه مجلس درس داشتند اصحابشان دفترهای حدیث درست میکرده اند. به این
دفترها میگفتند "اصل"، یعنی آن دفتر حدیثی که راوی مستقیم آن را از خود
امام میشنود. ما چهارصد اصل شمرده شده داریم، به نام اصول اربع مأه. که
کتب اربعه شیعه، از این اصول تدوین شده است. بسیاری از این اصول به ما
نرسیده و برخی نیز رسیده است(در این زمینه می توانید مراجعه کنید به کتاب
«میراث مکتوب شیعه از قرن نخستین هجری» نوشته ی سید حسین مدرسی طباطبایی).
این جعالها، همین آدمهای دروغ گوی غالی، از نویسندگان این اصول تقاضا
میکردند و دفترشان را به امانت می گرفتند تا از آن نسخه ای رونویسی کنند؛
آن گاه حدیثی را در جایی میگنجانده اند که به چشم نیاید. مضمون آن را هم
طوری تنظیم میکرده اند که کاملا حق به جانب است. نمی گوید که اینها آدمهای
بدی هستند، میگوید طینت ائمه از طینت دیگری است، شما خبر ندارید. البته به
تدریج معلوم می شود که افرادی هستند که جعل حدیث میکنند. ائمه هم خبر
میدهند، و از برخی از اینها اسم میبرند. مثلا ابوالخطاب کسی است که جاعل
حدیث بوده است، غالی هم بوده است. هر غالی، جاعل نیست. هر غالی متقلب نیست
اما این هم غالی است و هم تقلب در حدیث کرده است. امام صادق میفرمایند که
خدا لعنت کند او را، چه قدر حدیث دروغ ساخته و به ما نسبت داده است. به هر
صورت این گونه احادیث دو دسته هستند، برخی با سوء نیت جعل شده اند و برخی
هم با حسن نیت درست شده اند. برای نمونه می توان به "کافی" مراجعه کرد.
کافی برترین کتاب حدیث اربعه شیعه است، متعلق به کلینی (متوفی 329 قمری) و
8 جلد است. قسمتی که بر آن تکیه دارم، بخشی از جلد اول کافی است که نامش
"کتاب الحجه" است. کتاب حجت یعنی حجت خدا بر انسان که شامل نبی و امام
میشود. مختصری راجع به پیامبر است و بیشتر درباره ی ائمه است. از آن غلاتی
که میگفتم یا کسانی که مشهور به غلات هستند، در سند کتاب الحجه یعنی بخش
حجت اصول کافی تعدادشان خیلی زیاد است، چیزی حدود شصت درصد روایات این بخش
منتسب به کسانی است که متهم به غلو هستند. این که میگویم متهم یعنی در کتب
رجالی یک کلمه ی غالی کنار اینها آمده است(به سند این تحقیق اشاره خواهم
کرد).
اما مشکل هنوز به جای خودش باقی است، متهم به غلو هست ولی غلو چیست؟ در این
زمینه اختلاف وجود دارد. مثلا مجلسی میگوید برخی، هر کسی را که برای ائمه
معجزه قائل بوده است به غلو متهم کرده اند. مجلسی میگوید این طور نیست، من
هم برای ائمه قائل به معجزه هستم پس آیا من هم غالی ام؟
البته در میان غالیان نیز دو جریان وجود دارد. جریانی که مسلط شد و اسمش را
می توان "غلو اعتدالی" گذاشت و دیگری "غلو افراطی". کسانی بوده اند که ائمه
را خدا دانسته اند، علی را میپرستیدند و امام علی پس از انذار و تذکرات
متعدد دستور قتلشان را صادر کرد. گفت کسی که غیر خدا را به نام اسلام و
تشیع بپرستد، بکشید. این افراد منقرض شدند و اگر کسانی را هم متهم به غلو
کرده اند، بعید است که منظور اینها باشند. آن غلوی که من در مورد آن صحبت
میکنم، غلوی است که میگوید امامان خدا نیستند اما همه ی اختیارات خدا را
دارند، پیغمبر نیستند و به آنها وحی نمی شود اما همه ی اختیارات پیغمبر را
دارند، از همه ی انبیاء(غیر از رسول اکرم) هم بالاترند. اصلا وسیله ی فیض
بین خدا و بنده اش هستند، میخواهد باران بفرستد به واسطه ی اینها
میفرستد، خورشید که میتابد به واسطه ی اینها است. کافی است "دعای ندبه"
یا زیارت "جامعه ی کبیره" را با این بیانی که ذکر کردم مطالعه بفرمائید.
نمونه ی بسیار ارزنده ای است. در این دیدگاه نقش خدا و پیامبر بسیار کمرنگ
می شود و ائمه همه چیز دین میشوند. بحث من دقیقا در مورد این جریان است،
جریانی که رد پای آن از قرن دوم قابل پیگیری است به تدریج رشد میکند، بزرگ
میشود و در قرن چهار به جریان مسلط بر اندیشه ی شیعه تبدیل میشود. در قرن
دوم این جریان مسلط نیست، در قرن سوم چالش درست میکند، تا حدودی مخالف و
موافقش در یک عرض هستند اما کم کم آن قدر قدرتش زیاد میشود، درحالی که در
قرن دوم و سوم غالیان و مفوضه از شهر اخراج میشوند اما در قرن چهارم
میآیند و طرف مقابل را حذف میکنند و ادبیاتش به قدری قوی میشود که به
ادبیات اصلی تبدیل می شود.
کتابی داریم به نام " بصائرالدرجات". این کتاب مربوط به اواخر قرن دوم و
اوایل قرن سوم است. از حسن ابن صفار است که از اصحاب امام عسکری شمرده
میشود. روایاتی دارد که همانند دعای ندبه است. فقط چند نمونه را نقل می
کنم. به عنوان نمونه از امام صادق نقل میکند "ما فوّض الله الی رسوله فقد
فوّضه الینا"، هر چه خدا به رسولش تفویض کرده است به ما نیز تفویض کرده
است. یعنی وحی در این مسئله هیچ نقشی ندارد، اختیارات امام مساوی با
اختیارات رسول است. "ما فوّض الی نبیه فقد فوّض الینا" (بصائر الدرجات صفحه
ی 113). شبیه همین روایات در کتاب روایی "اختصاص" که منسوب به شیخ مفید است
نیز ذکر شده است: "ما فوض الله الی احد من خلقه الّا الی الرسول و الی
الائمه" خدا به هیچ یک از مخلوقات خودش تفویض نکرد مگر به پیامبر و ائمه.
در کتاب بصائر الدرجات این حدیث از امام باقر نقل شده است "الائمه منا مفوض
الیهم" این امور به ائمه ی شیعه تفویض شده است." فما احلوا فهو حلال فما
حرموا فهو حرام" هر چه را حلال کردند حلال است و هر چه را حرام کردند حرام
است یعنی اینها شارعند(تفویض در تشریع). روایت دیگری از اصول کافی جلد یک
صفحه 440 که راوی آن محمد بن سنان- یکی از غالیان- است. نقل می کند "نزد
امام ابی جعفر ثانی بودم که اختلافات شیعه در حضور ایشان مطرح شد فرمودند
خدای تبارک و تعالی متفرد بود به وحدانیت خودش، و چیزی را خلق نکرده بود
سپس "خلق محمداً و علیاً و فاطمه"، پس پیامبر و علی و فاطمه را خلق
کرد."فمکثوا الف دهر" هزار دهر صبر کرد "ثم خلق جمیع الاشیاء فاشهدهم
خلقها"، سپس همه ی اشیاء را خلق کرد و آنها را به شهادت گرفت، و "اجری
طاعتهم علیها"، طاعت این سه نفر را بر آنها جاری کرد، "و فوّض امورها
الیهم" امور تمام خلایق را به آنها تفویض کرد." فهم یحلون ما یشائون و
یحرمون مایشائون" آنها آنچه را بخواهند حلال میکنند و آنچه را بخواهند
حرام میکنند. "و لن یشاؤوا الّا ان یشاء الله تبارک و تعالی" نمی خواهند
مگر آنچه را خدا می خواهد(یعنی اراده ی آنها اراده ی خداست).
این سمبل تشیعی است که در قرن چهارم وجود دارد. وجودهای مقدسی که اراده ی
آنها اراده ی خداست. البته در همین احادیث از ایشان نقل می کند شما ما را
مربوب بدانید یعنی رب ندانید بنده بدانید، "فقولوا فی فضلنا ماشئتم" حالا
در فضل ما هر چه میخواهید بگوئید هیچ محدودیتی وجود ندارد. بنابراین تفاوت
امام و خدا فقط در رب ومربوب بودن است و تمام اختیاراتی که به خدا نسبت می
دهید، میتوانید به امام نیز نسبت دهید فقط باید به یک قید توجه کنید که
آنها مخلوق هستند. این جریان کم کم سیطره و گسترش پیدا می کند وبه علت
کرامات، قابلیت ها و فضایلی که امامان داشتند این تحول به تدریج صورت می
گیرد. چند متن تاریخی را ذکر میکنم تا ببینید این شواهد در بین ما تا چه
حدی وجود دارد. در "من لایحضره الفقیه"شیخ صدوق ذیل حدیث 897 بحث اذان و
اقامه(جلد اول صفحه ی 290)، اذان را بدون "اشهد انّ علیاً ولی الله" می
آورد و می نویسد: "قال مصنف هذا الکتاب رحمه الله هذا هو الاذان الصحیح
لایزاد فیه و لا ینقص منه" این اذان درست است نه یک کلمه زیاد دارد ونه یک
کلمه کم(همان اذانی است که بلال در حضور پیغمبر خوانده است). "والمفوضه
لعنهم الله" مفوضه که خدا لعنتشان کند." قد وضعوا اخباراً" یک اخباری جعل
کردند، "و زادوا فی الاذان" و به اذان اضافه کردند. در اذان دو جمله اضافه
کردند. یکی"محمد و آل محمد خیر بریه" که در حال حاضر این جمله را نمی
گوییم. و دیگری"و فی بعض روایاتهم بعد اشهد ان محمداً رسول الله، اشهد ان
علیاً ولی الله، مرتین". بعضی دیگر هم گفته اند"اشهد ان علیاً امیرالمؤمنین
حقا". سپس شیخ صدوق اضافه می کند: "لاشک فی ان علیاً ولی الله"، من شکی
ندارم که علی ولی خداست. " لاشک فی ان امیرالمومنین حقا و ان محمداً و آل
محمد خیر بریه" تردیدی ندارم که علی حق است و پیغمبر و آل او از همه ی
موجودات بهترند. "ولکن لیس ذلک فی اصل الاذان" حرف من این است که هر حرف
خوبی را نباید در اذان گفت در اذان باید همان را گفت که پیغمبر گفته است.
به چه حقی چیزی را به اذان اضافه می کنی که پیغمبر نگفته است؟ ایا امام علی
و ائمه هنگام اذان اینها را میگفته اند؟ در ادامه شیخ صدوق میگوید:"انما
ذکرت ذلک لیعرف بهذه الزیاده المتهمون بالتفویض، المدلسون انفسهم فی
جملتنا" من این را گفتم به خاطر اینکه به واسطه ی این زیادی یک علامت به
شما داده باشم تا با این علامت، متهمان به تفویض و کسانی را که به دروغ
خودشان را میان ما شیعیان جای داده اند بشناسید. یعنی در قرن چهارم علامت
تشیع راستین این بوده است که در اذانش "اشهد ان علیاً ولی الله" را نگوید.
اما اکنون در قرن چهاردهم، شیعه ی راستین کسی است که حتما این را بگوید و
اگر نگوید متهم میشود به وهابی گری. اگر این گونه باشد آن وقت با شیخ صدوق
که بزرگ شیعه است چگونه باید برخورد کنیم؟ لذا می بینید مسئله ی ساده و
احتمالی و فرضی ای نیست.
شیخ حر عاملی(قرن 11) همین حدیث را در مبحث اذانش در کتاب وسائل الشیعه نقل
کرده است. شیخ حرعاملی مثل علامه مجلسی اخباری است یعنی این که اصولی
نیستند که با عقل خودشان سراغ دین بروند. شیخ صدوق هم یک اخباری است. منتها
اخباری معتدلی است. شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه میگوید:"انتهی کلام
الصدوق رئیس المحدثین رضی الله عنه" و کلام شیخ صدوق که رئیس محدثان است و
خدا از او راضی باشد تمام شد. سپس شیخ حر عاملی در حاشیه اش ذکر کرده است:
تفویض در این جا به معنای اینست که: "فوض الخلق و الرزق الی محمد و آل محمد
و هو مذهب جماعه من اهل الضلال". خدا خلقت و روزی را به پیامبر و آل پیامبر
تفویض کرده است و این مذهب برخی گمراهان است. یعنی اگر کسی گفت خدا، خلقت و
یا روزی رساندن را به ائمه داده است گمراه است.
در مورد غلات یکی از محدثین معاصر(مرحوم علی اکبر غفاری(ره)) تحقیقی کرده
است که بر اساس کار مجلسی است.وی مصحح بحارالانوار، کافی و من لایحضر است.
حاشیه ای دارد که منبع این حاشیه کتاب علامه ی مجلسی است، ولی چون دسته
بندی اش دسته بندی خوبی است و ذکر خیری هم از او در مجلس کرده باشم، کلامش
را برای شما نقل میکنم(حاشیه ی من لا یحضره الفقیه ج4 ص545 ). میگوید
غلات سه فرقه هستند: یک فرقه غلو میکنند در حق علی بن ابیطالب وقائل به
الوهیت او هستند. او را خدا می شمارند و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار را
هم حواریون و موکلینش در تدبیر عالم می دانند. این گروه در بیان من همان
غالیان افراطی هستند که منقرض شدند. فرقه ی دوم در مورد اهل بیت غلو
میکنند و درباره ی آنها چیزی میگویند که خودشان درباره ی خودشان نگفته
اند. "یقولون فی حقّهم ما لیس لهم و لایقولون فی انفسهم" (چیزهایی در مورد
آنها میگویند که خودشان در مورد خودشان نمی گویند)."کادعاء النبوه و
الربوبیّه". اینها را رب و پیغمبر میدانند. اینها نیز منقرض شدند. فرقه ی
سوم اعتقاد دارند به اینکه معرفت امام کفایت میکند از تمام عبادات و
فرائض. لذا اینها طهارت و نماز و روزه و زکات و حج را با اتکای به ولایت
اهل بیت کنار گذاشته اند. شما رشحه ای ازاین تلقی را در عزاداری ما
میتوانید ببینید،آنجا که گفته می شود یک قطره اشک برای سید الشهدا همه ی
گناهانت را میشوید، این کاری است که غلات کرده اند. ولایتت باید درست
باشد، نماز و روزه و امثالهم مقدمه ی ولایتند. غفاری اضافه می کند این که
در بعضی کتب رجالی، افرادی را به غلو نسبت داده اند در معنای سوم است.
در مورد تفویض، مجلسی هم یک تقسیم بندی دارد. این تقسیم بندی مربوط به قرن
11 است. میگوید مفوضه و تفویض چند معنا میتواند داشته باشد، بعضی صحیح
است و برخی نادرست. برای هر کدامش دو معنا ذکر میکند. به نظر او همه این
معانی در روایات موجود است.
یک معنای تفویض این است که خدا پیامبر را خلق کرد و امر عالم را به ایشان
تفویض کرد. پس پیامبر و بعداَ هم ائمه خالق دنیا هستند، سپس پیامبر علی بن
ابیطالب را وکیل خودش در این مطلب کرد و بعد هم ائمه ی بعدی. فی الواقع امر
خلقت وامر تدبیر تکوینی عالم به دست اینهاست. این معنای اول است که خیلی
افراطی است.
در معنای دوم، تفویض خلق و رزق است. رزق از جانب ایشان میرسد، اگر نباشند
آفتاب نمی تابد. باران نمی بارد. روزی نمی رسد. اینها مجاری فیض اند.
در معنای سوم، فقط تفویض رزق است. یعنی خلقت را حذف می کند . میگوید اینها
روزی میدهند.
معنای چهارم تفویض دین است، یعنی خدا دینش را به پیغمبر و سپس به ائمه داده
است تا هرچه خواستند انجام دهند. البته آنها همان چیزی را میخواهند که خدا
میخواهد. حلال و حرام را به آنها سپرده است. آنها شارعند.
معنای بعدی تفویض در اعطا و منع است که شبیه رزق است. معنای ششم اینست که
در هر واقعه ای به ظاهر شریعت یا به علمشان یا به آنچه به آنها الهام شده
است حکم بکنند(معنای هفتم قول معتزله و معنای هشتم قول زنادقه است). سپس
مجلسی میگوید که بسیاری از اینها هم میتواند حمل به صحیح داشته باشد و هم
حمل به باطل. اگر انها را مستقل بدانیم یعنی بگوئیم اینها مستقل از خداوند
این کار را میکنند، کفر است و نمی شود آن را پذیرفت. اما معنای صحیح این
است که بگوئیم اینها به اذن خداوند این قابلیتها را دارند ولی این هم
قواعدی دارد. این مطلب با این شیوه، امروز متن مذهب ما است اگر تردیدی
دارید اصول کافی را بخوانید، دعای ندبه را بخوانید، زیارت جامعه ی کبیره را
بخوانید.
شیخ طوسی نویسنده ی دیگر کتب اربعه است. وی نویسنده ی تهذیب و استبصار دو
تا از کتب اربعه است. در کتاب فتوائیه ی خودش به نام النهایه(ص69) در مورد
"اشهد ان علیا ولی الله"میگوید:"لا یعمل علیه فی الاذان و فی الاقامه، فمن
عمل بها کان مخطاء" این در اذان و اقامه نمی تواند مورد عمل واقع شود و هر
که به آن عمل کند، خطا کرده است. وی بزرگترین فقیه دوران خویش است. تا
امروز هم اگر بخواهیم سه فقیه بزرگ را برشماریم، او یکی از آنها است. در
کتاب مبسوطش(ج1 ص99) که کتاب استدلالی فقهی است، میگوید این روایت هایی که
اشهد ان علیا ولی الله را در اذان وارد کرده اند اخبار شاذ است (احادیث غیر
قابل اعتنا)و قابل عمل نیست. اما اگر کسی به آن عمل کرد، گناه نکرده است
ولیکن فضیلت اذان به او تعلق نمی گیرد. کتاب دیگری داریم به نام احتجاج،
احتجاج یعنی استدلالهایی که ائمه با دیگران کرده اند. نویسنده ی کتاب فردی
است به نام طبرسی(قرن ششم). نام کامل او ابومنصور احمد بن علی بن ابیطالب
طبرسی است. کتابش حاوی همین غلوی است که ذکر میکنم. روایتی را که پایه ی
قضیه ی "اشهد ان علیا ولی الله" است را پیدا کردم(حدیث 62 ج1 ص365 ). سند
درستی هم ندارد، خلاصه اش را می خوانم: خدای عزوجل وقتی میخواست عرش را
خلق کند روی آن نوشت "لااله الاالله و محمد رسول الله و علی امیرالمومنین"
این را روی عرش نوشت وقتی آب، کرسی و لوح را نیز آفرید همین جمله را نوشت.
وقتی میخواست اسرافیل و جبرئیل را خلق کند روی پیشانیشان همین جمله را
نوشت. وقتی میخواست سماوات را بیافریند در بالای آسمان این را نوشت، وقتی
میخواست زمین و خورشید و ماه و قله ها را خلق کند، این سه جمله را نوشت.
سپس میگوید آن سیاهی که در کره ماه میبینید همین است "و هوالسواد الذی
ترونه فی القمر». «فاذا قال احدکم لااله الاالله و محمد رسول الله فلیقل
(باید بگویید) علی امیرالمومنین" این همان روایتی است که مستند این اذان ما
قرار گرفته است. من مسیرش را تا امروز دنبال کردم تا رسیدم به فقهای امروزی
که در کتابهای استدلالی شان نوشته اند، این جزء اذان نیست اما به قصد رجاء
باید گفته شود. این جمله نشان دهنده ی یک استحاله ی کامل در دین است. لازم
نیست اسم فقها را ذکر کنم. همه از بزرگان هستند و استاد اساتید من. از صاحب
جواهر بگیرید تا مراجع عظام معاصر، همه بزرگواران این موارد را دارند.
شیخ صدوق کتابی دارد به نام اعتقادات. او در این کتاب دیدگاه خودش را
درباره مسائل شیعی در قرنی که زندگی میکرده است، بیان می کند. از جمله در
باب سی و هفتم، باب "الاعتقاد فی نفی الغلو و التفویض"، میگوید: "اعتقادنا
فی الغلات و المفوضه انهم کفار بالله تعالی" اعتقاد ما درباره مفوضه و غلات
این است که اینها کافرند."انهم اشر من الیهود و النصاری و المجوس و القدریه
و الحروریه و من جمیع اهل البدع" اینها بدتر از یهود و نصاری، مجوس، قدری،
حروری (خوارج) و همه ی بدعت کارها هستند. اینها دارای هوای نفس هستند،
گمراه هستند(کوچک شمردن خدا از سوی ایشان چیزی از عظمت خداوند نکاست)، سپس
جمله ی زیبایی از امام رضا ذکر میکند: "اللهم انی ابرء الیک من الحول و
القوه و لاحول و لاقوه الابک، اللهم انی ابرء من الذین ادعوا مالیس لنا
بحق" خدایا بدان ما از اینها بری هستیم ما این حرفهایی که اینها میزنند در
مورد خودمان قایل نیستیم."الهم انا عبیدک و ابناء عبیدک، لانملک لانفسنا
ضرا و لانفعا ولا موتا و لا حیاة و لا نشوراً". شیخ صدوق نقل می کند
زراره(یکی از راویان معتبر امام صادق است)در نزد امام صادق می گوید:فردی از
نوادگان عبدالله بن سبا ادعا می کند که خدا امور عالم را به شما تفویض کرده
است. امام میفرمایند تفویض یعنی چه؟ او تفویض را اینگونه توضیح می دهد :
"ان الله عزوجل خلق محمدا و علیا صلوات الله علیهما ثم فوض الامرالیهما"
خداوند امر عالم را به این دو نفر داد. پس این دو نفر خلق میکنند و رزق
میدهند و زنده میکنند و میمیرانند. "اکفیانی فانکما کافیان" در دعای فرج
هم این سنخ اعتقادات موج می زند. امام صادق گفت به خدا قسم دروغ
میگوید:"کذب والله". اگر آمد قرآن برایش بخوان. بگو که موت و احیا به دست
خداست، ما نمیتوانیم اگر خدا چیزی نخواهد کاری را انجام دهیم. منتهی صدوق
بعد از اینکه این مطلب را نقل میکند میگوید:"فقد فوض الله تعالی الی نبیه
امر دینه" (خدا امر دینش را به پیامبرش داد)."ما اتاکم الرسول فخذوه و ما
نهیکم عنه فانتهوا"( هر چه پیامبر به شما داد بگیرید و هر چه را نهی تان
کرد انجام ندهید، سوره ی نشر آیه ی 7) و بعد از او این مطلب را به ائمه
تفویض کرده است. معنایش این است که ائمه هم در نزد شیخ صدوق که از او نقل
کردم شارع اند، یعنی تشریع میکنند. احکام دین درست میکنند. بنابراین وقتی
میگویید به اینها وحی نمی شود کفایت نمی کند، مهم این است همان طور که اگر
پیامبر حرفی میزند متن دین است و نمی شود از او پرسید" چرا؟" اینها هم متن
دین هستند و نمی شود از آنها پرسید "چرا؟" پس این گونه تفویض در نزد صدوق
ممنوع نیست و منظور وی از مفوضه لعنهم الله این(تفویض در تشریع) نیست و
بالاتر از این است(تفویض در تدبیر و خلقت).بعدا شیخ مفید «تصحیح الاعتقاد»
را نوشته است-به زبان امروزی یعنی نقد اعتقادات شیخ صدوق- شیخ مفید شاگرد
شیخ صدوق است. نزدیک صد مورد اختلاف بین شیخ مفید و شیخ صدوق وجود دارد و
جالب اینکه هیچ کدام دیگری را تکفیر نمی کند. حالا اگر ما یک کلمه درباره
کسی بگوییم بلافاصله مشکل درست میشود. حتی اختلاف آنها در نکات اعتقادی
-نه فقهی – بوده است، یکی از این موارد در بحث ماست. میگوید: غلات از
متظاهرین به اسلام اند،تظاهر به اسلام میکنند و واقعا مسلمان نیستند.
اینها کسانی هستند که امیرالمومنین و ائمه را به الوهیت و نبوت نسبت
میدهند بعد اموری از فضیلت را به اینها نسبت میدهند که "تجاوزوا فیه
الحد" همه دشواری ما اینست که بدانیم این حد کجاست؟ و آن چیزی که هنوز نیاز
به مطالعه دارد این حد است. این حد کجاست که هر که از آن گذشت غالی میشود
و اگر زیر آن حد باشد آدم خوبی است؟"و خرجوا عن القصد" (از آن حالت تعادل
خارج شده اند) «هم ضلال کفار ..» اینها گمراه اند، کافراند.خود امیر
المومنین اینها را [پس از انذار و ارشاد و محاکمه] به اعدام و سوختن در آتش
محکوم کرد.فرمود نسل اینها را بسوزانید که کسی این حرفها را در مورد ما
نزند. سپس اضافه می کند این چیزهایی که استاد ما شیخ صدوق فرموده اند خیلی
درست نیست.
از جمله موارد تاریخی دیگر می توان به اختلاف بین مقصره و مفوضه در قم در
قرن چهارم اشاره کرد. مقصره مقابل مفوضه است و این اسم را طرف مقابل روی
آنها گذاشته است.مفوضه معتقد بودند مقصره در حق ائمه کوتاهی میکنند، در
مقابل مقصره میگفتند شما بیش از حد برای ائمه اختیارات قائلید. در طول
تاریخ کدام پیروز شدند؟ مفوضه، چه کسی حذف شد؟ مقصره. در دعوای معتزله و
اشاعره چه کسی حذف شد؟ معتزله ی عقل گرا، که ماند؟ اشاعره ی مخالف تعقل.این
در جهان اهل سنت است و آن در جهان تشیع و هر دو سیر مشابه داشته اند. یعنی
از قرن 5 به بعد (در قرن 6 هم تعداد کمی معتزله داریم) سنی معتزله بسیار
اندک است و اکثرا اشعری اند. مامون اینها را به زندان انداخت و بسیاری را
کشت.
این فعلا سیمای فرضیه بود.حالا چه اتفاقاتی افتاد که جریان دوم این قدرت را
پیدا کردند؟چگونه مفوضه توانست مقصره را از جریان حذف کند؟ کار تاریخی
سنگینی میطلبد و این متونی که در دست ماست مربوط به مفوضه است. متن
اعتقادات فعلی ما سازگار با آن چیزی است که اعتقادات مفوضه است نه آنچه که
مقصره میگفتند. این دعوا تاریخی است و در قرن قبل هم وجود داشته است، شیخ
صدوق میگوید یکی از علامات مفوضه بودن این است که آنها مشایخ و علمای قم
را متهم به تقصیر کرده اند یعنی هر که مشایخ قم را در آن دوران مقصره
دانسته علامت این است که خودش از مفوضه است).شیخ مفید-شاگردش-، که با او
موافق نبوده است میگوید این چه حرفی است؟ "اما ما نص ابی جعفر (شیخ صدوق)
بالغلو علی من نسب مشایخ القمیین و علمائهم الی التقصیر فلیس نسبة هولاء
القوم الی التقصیر علامه الی غلو الناس" هر که قمی ها را مقصره دانست دلیل
نمی شود که خودش غالی باشد زیرا تعدادی از این افراد قمی، کسانی بودند که
واقعا مقصر بودند. شیخ مفید هم اینها را مقصر میداند و می گوید من هم برخی
از اعتقادات مفوضه ی آن زمان را دارم. سپس مثالی میزند. میگوید به نظر من
ابن ولید-استاد شیخ صدوق- یقینا از مقصره است چون میگوید اولین درجه ی غلو
این است که بگوییم پیغمبر و امام سهو نمی کند- سهو مقابل عمد است یعنی چیزی
را سهواً فراموش نمی کند.- اگر کسی گفت پیامبر این کار را نمی کند یعنی
"انا بشر مثلکم" را خدشه دار کرده است و اختیارات بیش از انسان عادی برای
پیامبر قائل شده است پس او غالی است.به نظر ابن ولید و به نظر شاگردش شیخ
صدوق پیامبر سهو میکند.شیخ مفید میگوید من قائل نیستم که پیغمبر سهو
میکند. آیا جرات میکنید به من بگویید غالی؟ این قرائنی که الان خدمت شما
گفتم فکر میکنم لا اقل این نکته را در ذهن ایجاد کند که شواهد یاد شده
شواهد کوچکی نیست. این شواهد واقعا شواهد جدی است. کسانی که خواستند بیشتر
مطالعه کنند کتابی است که آیت الله شیخ نعمت الله صالحی نجف آبادی همان
نویسنده ی "شهید جاوید" اخیرا منتشر کرده است. اسمش «مقدمه ای بر پیدایش
غلو» است. (انتشارات کویر، تهران 1384). ایشان بیان سنتی خودش را دارد اما
نکات ارزنده ای در آن پیدا میشود. نمونه هایی از غلو را آورده است.این که
"کتاب الحجة کافی بخش معظم راویانش غالی هستند" تحقیق آقای صالحی نجف آبادی
است. در مورد غلو کتابهایی نوشته شده اما متاسفانه به این نکته که "حد غلو
کجاست؟" کمتر توجه شده است و کار زیادی می طلبد نکات دقیقی در کنارش وجود
دارد. لوازم فراوانی دارد. اما این واقعه ای است که ذهن مرا به شدت به خودش
مشغول کرده است شاخص ما باید اینجا قرآن باشد. من معتقدم تشیع هیچ چیزی
بیشتر از اسلام نیست. تشیعی که من قائل به آن هستم یعنی "روایت علوی از
اسلام نبوی"، وآن علی که من میشناسم هرگز کلمه ای به اسلام پیامبر اضافه
ویا کم نکرده است. این یک منظر برای دیدن آن اسلام واقعی است، حالا بگوییم
آن اسلام وجود داشته است یا نه؟ این را میشود در جای خودش بحث کرد. اما
بالاخره پیامبر چیزی گفته است، دینی آورده است و امام علی هم از همه به او
نزدیکتر بوده است و آن اصحاب علی هم که شیعیان اولیه بودند از همه به علی
نزدیکتر بودند و بالاخره گونه ای از اسلام را روایت کرده اند. من به دنبال
آن اسلام هستم و معتقدم این اسلام در قرآن شاخصهایی دارد که در آنها خدا
محور است پیامبر هم محور نیست چه برسد به ائمه! هر متن، دعا و روایتی که
این شاخص را از دست داد یعنی به جای اینکه خدا محور باشد بشر محور بود را
با تردید نگاه کنید. شاخص اصلی این است که خدا در اندیشه مسلمان، چه شیعی و
چه غیر شیعی، چه نقشی دارد؟ آنجا که میگوییم یهود میگویند خدا دنیا را
خلق کرد و بعد هم رفت خوابید که قرآن بحث «غلت ایدیهم» را ذکر میکند که
انگار دست خدا بسته است. این نکاتی هم که برخی در مورد ائمه قائل اند چه
فرقی میکند با حرفی که یهود در مورد خدا میگفته اند؟
چیزه یی گفته اند و در کتابهایشان هم نوشته اند، لازم نیست که ما این حرفها
را بزنیم. ما دنبال این هستیم که ببینیم خود ائمه که یقیناً از غلو و تفویض
وتقصیر مبری هستند و شاخص اعتدال اسلامی و شیعی هستند چه فرموده اند من به
آن نکات اصلی قائل هستم و ذکر هم کردم آنها برمی گردد به قرآن، شاخص ما
قرآن و روایات کاملا معتبر از زبان پیامبر یا از زبان خود ائمه است. به
عنوان نمونه یک کار میدانی در صحیفه سجادیه انجام دادم. در همه دعاهای
صحیفه سجادیه خداست یک کلمه پیش غیر خدا حاجت نمی برد. 54 دعاست کار
کامپیوتری هم می توان روی آن انجام داد. معجم هم دارد. این واژه های مستعمل
در شیعه ی غالی را به آن بدهید ببینید چند تا جواب به شما میدهد لذا اینکه
میگویم تشیع از قرن چهارم به بعد یا در فاصله قرون 2 تا 4 استحاله شده است
معنایش این نیست که من محبت علی، افضلیت او و موجه تر بودن قرائت او را
کنار بگذارم، معنایش این است که شیوه ی مواجه ی علمای خود با مسئله ی علی و
آل علی را دوباره بررسی کنیم و ببینیم این تقدیسها چه میزان زاییده ی ذهنیت
علمای ماست، چه میزان در متن مذهب ماست؟ این بحث تتمه ای هم دارد که
امیدوارم شرایط بیان آن فراهم شود. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته 0