ENGLISH

الصفحة العربية لا په ره ي كوردي

   صفحه اصلي

 

 

 

 

 

 

 

 (1)   ايمان و مدرنيته    

  

        « پايبندي به  اسلام » و « پيروي از غرب » دو چيز متضادند كه هرگز در قلب انسان مسلمان جمع نمي شوند. مروجين تقليد از الگوي فرهنگ غربي تا مي توانند غرب را متمدن و توانمند جلوه مي دهند و تبعيت از  آن را راهي براي پيشرفت، ترقّي و نهضت ملت ها به شمار مي آورند؛ امّا مومنان به اسلام حتّي زماني كه دانش سودمند را از غرب فرا مي گيرند و از تجربه هاي مفيد آن در زمينه هاي گوناگون استفاده مي كنند، همانگونه به آن مي نگرند كه به امكانات هستي كه خداوند در اختيارانسان قرار داده كار نگاه مي كنند، و مي كوشند تا بر راهكارهاي استفاده از آن امكانات آگاه گردند، بي آنكه غرب را در عظمت و عزّتي شريك بدانند كه خداوند آن را فقط براي خود، پيامبرش و مومنان خواسته است:

          (فانّ العزّة لله جميعاً)

       « عزّت و توانمندي مطلق  از آن خداست»؛

       (ولله العزّة و لرسوله و للمؤمنين و لكنّ النافقين لا يعلمون)

    «  عزّت از آن خدا و از آن پيامبر و مومنان است، ولي منافقان و دورويان نمي دانند ».

        از اين رو اسلام- ديني كه ايمان كامل به توحيد الوهيتش جز به وسيلۀ بندگي كامل براي خداوند يكتا محقّق نمي گردد- انقلاب آزادي بخشي است كه همۀ توانمندي ها و نيروهاي انسان را از بندگي طاغوت ها رها مي سازد، بنابراين اسلام هر قيد و بندي را كه طاغوت ها به وسيلۀ آن آزادي انسان را به زنجير كشيده اند، در هم مي شكند تا بندگي تنها براي خداوند گردد.

       ( الّذين يتّبغون الرّسول النّبيّ الامّيّ الذّي يجدونه مكتوباً عندهم في التّوراة و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهاهم عن المنكر و يحلّ لهم الطّيبّات و يحرّم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال الّتي كانت عليهم )

      « آنان كه از اين فرستاده، پيامبر درس نخوانده كه (نام) او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته مي يابند، پيروي مي كنند، (همان پيامبري كه) آنان را به كار پسنديده فرمان مي دهد و از كار ناپسند باز مي دارد و براي آنان چيزهاي پاكيزه را حلال و چيزهاي ناپاك را بر ايشان حرام مي گرداند، و از (دوش) آنان قيد و بندهايي را كه بر آنان بوده است بر مي دارد».

        بنابراين بندگي براي خدا اوج آزادي است، زيرا انقلابي است كه ما را از بندگي كردن براي غير خدا آزاد مي كند،و به قول امام محمد عبده: « انسان مومن بندۀ خداي يكتاست و پس از او ارباب و سرور هر چيز ديگري است».

        امّا مزدوران و مبلغان  پيروي از غرب براي اينكه ديگران به عبوديت  غرب وادار  سازند،  آنان را به قطع رابطۀ  با خداوند و اسلام فرا مي خوانند.براي محقّق ساختن اين هدف پليدشان تعدادي شعار و جملات را سر هم مي كنند؛ از اين رو بعضي از ايشان  دربارۀ نابودي « تابو » و قيام عليه آن سخن مي گويند، و بعضي ديگر به « رهايي از سلطۀ متون ديني» فرا مي خوانند، و بعضي ديگر بر اين باورند كه ايمان ديني « افسانه » است و ماديگرايي پوزيتيويستي غربي « عقلانيّت ». از اين رو  مسلمانان را به كنار نهادن «  اوهام وافسانه» و رفتن به سوي « عقل » دعوت مي كنند، زيرا معتقدند چيزي جز عقل بر عقل سلطه ندارد،تلاشي خطرناك كه  به معناي كنار نهادن حاكميت خدا و دين و قرار گفتن در دايره بندگي فرهنگ غربي است.

        در روزنامۀ « الحيات، مورخه 18/11/1996 م » از يكي از مبلغين "عقلانيّت مدرنيتۀ غربي" مطلبي را خواندم كه خلاصۀ  انديشه اي  است كه مي گويد: « مرجعيّت و حاكميّت عقل منجر به ايجاد سيادت و سلطه انسان بر طبيعت به جاي امپرياليسم حاكميت الهي و تسلّط او بر هستي مي شود ».

        من در ابتدا باورم نمي شد، تا اينكه دست بر چشمانم كشيدم و « عينكم » را پاك كردم و آنگاه مطمئن شدم كه مزدوران مدرنيسم غربي از « امپرياليسم حاكميت الهي » سخن مي گويند!؟

 

(2) زنده كردن حافظۀ تاريخي

            رسالت متفكّران و روشنفكران اين است كه سطح آگاهي امّت اسلامي را به حقايق تاريخ، واقعيّت و آينده شان بالا برند و از حافظه ايشان محافظت كنند، تا اگر حقوقشان در معرض تجاوز  ديگران قرار گرفت آنها را به كلّي از ياد نبرده  به دفاع از آن بر خيزند.     

             از آنجا كه ابر رويا  و اوهام جلو  چشمان برخي از روشنفكر نمايان ما را فرا گرفته و شكست در آنان راه يافته و در برابر چالش  نزاع اعراب و صهيونيست ها دچار توهّم گرديده اند، لذا بر انديشه و فرهنگ سازان لازم است تا حقايق تاريخي و رخدادهاي سياسي اي كه اختلافي در آنها نيست يادآوري كنند تا همه چيز روشن شود و دوباره  در موضعگير هاي  امّت اسلامي در برابر مسايل سرنوشت سازمان  و حدت و هماهنگي لازم پديد آيد.

            بي شك رؤياهاي صهيونيسم در مورد فلسطين با وعده هاي غربي ها  شروع شد؛ استعمار غربي از آغاز تهاجم جديد خود به كشورهاي اسلامي، در آن موقع كه به دنبال پايگاه و مزدوران فرهنگي در ميان اقليت ها بود تا با همكاري ايشان جاي پاي خود را در كشورهاي اسلامي با هدف استعمار و استثمارشان محكم كند، توانست اقليت يهود را با دادن وعده هايي خود فريب بدهد.

            برنامۀ « ناپلئون »، كسي كه تهاجم استعماري جديد را به كشورهاي  ما  آغاز كرد، اين موضوع وجود داشت  تا بيست هزار سرباز را از ميان اقليت هاي شرق به خدمت گرفته شوند، تا با كمك ايشان بتواند امپراطوري  انچناني را بر پا كند كه از نو آرزوهاي اسكندر بزرگ را زنده سازد، در چهار چوب اين برنامه، « ناپلئون» نخستين كسي است كه به اقليتهاي يهود پيشنهاد داد تا با استعمار عليه عرب و مسلمانان هم پيمان شوند. ناپلئون  در نزديكي دروازه هاي شهر عكّا - در اثناي محاصره آن پس از اشغال مصر - به يهوديان دنيا پيام فرستاد - كساني كه او آنان را « وارثان شرعي فلسطين» ناميد - تا با او هم پيمان شوند و در ايجاد امپراطوري شرقي او را كمك كنند تا  در عوض او نيز از نو مملكت بني اسرائيل را به آنان بازگرداند.

            زماني كه انگليس ي ها  رهبري طرحهاي استعماري در جهان عرب را به ارث برد، همين راه را ادامه داد، انگليس در مقابله با نهضت نوگرايي و تجديدي كه مصر به رهبري «محمد علي پاشا» براي دولت عثماني به پيش مي برد، عدن را در سال 1838م اشغال كرد و از اين تاريخ به بعد يهود را براي رويارويي با  برنامه هاي دولت  مصري به كار گرفت ، طرحي كه هدفش بستن راه بر غربي بود كه در كمين به ارث بردن دولت عثماني - مرد بيمار - نشسته بود؛ از اين رو «بلمر ستون» وزير امور خارجه انگليس، به سفيرش در آستانه نوشت تا پادشاه عثماني را به گشودن دروازه هاي فلسطين بر روي يهوديان قانع كند، زيرا آنان طبق عبارت او «سنگ لغزش» بر سر راه هر هدفي خواهند بود كه در آينده به ذهن «محمد علي» يا جانشينان او خطور خواهد كرد».

            از آن تاريخ به بعد ضمن  حركت جديد صهيونيست ها و معاهده  « بلفور » در سال 1917 م و قيمومت انگليس بر فلسطين، همكاري ميان صهيونيسم و امپرياليسم غرب  گسترش يافت، امريكا پس از جنگ جهاني دوم رهبري طرح استعماري را به دست گرفت تا اسرائيل را در قلب سرزمين امّت عربي و اسلامي به پا كند و از آن به عنوان پايگاه هوايي ثابت آمريكا و گسترش فرهنگ غربي در جهان اسلام استفاده كند، و صهيونيست ها را آلت دست استعمار غرب قرار دهد تا مانع پيشرفت و وحدت امت اسلامي گردند.

            آيا زمان آن فرا نرسيده تا  نسخۀ اصلي را از فتوكپي  آن و درخت را از سايه اش تشخيص  دهيم و ذهن و بينش امّتمان را در اين درگيري، مغشوش و تحريف نسازيم؟

 

(3)برنامه هاي غرب و پلشتي هاي يهود

       غرب با سخن از آزادي و حقوق بشر سر ما و جهانيان را به درد آورده است، تا جايي كه « ليبراليسم » ي كه بر شموليت ماركسيسم پيروز شد « پناهگاه » بشر و پايان تاريخ معرفي مي كند!

            كساني كه گوششان از سخنان غرب درباره آزادي پر شده است، به شگفت مي آيند و بلكه سرگشته مي شوند كه چگونه غرب آزادي مردي همچون «  روژه گارودي » را محدود مي كند، به دليل اينكه او آمار يهودياني را كه به دست نازيها قتل عام شده اند، مورد تجديد نظر قرار داده است. چگونه غرب ارتداد از دين،  انكار ذات الهي و حتّي اهانت به خداوند و انبياء و رسولان و مقدّسات را روا مي داند، ولي بازنگري در شمار مردگان يهود را جايز نمي داند!؟

       كشور نور و آزادي- به قول غرب زدگان ما- در سال 1993 قانون جيسو را تصويب نمود  كه به موجب آن نقد مسايل تاريخي مورد نظر   صهيونيست را دشمني با نژاد سامي و نوعي نژادپرستي مي داند كه نقد كننده آن را به اخراج  از دانشگاه و سلب درجه دكترا  حتّي به سياه چالهاي زندان مي كشاند!

      در اين رابطه بايد پرسيد كه : مگر جامعه ها و حكومتهاي غربي استقلال، كرامت و مردانگي خود را در برابر  زور گوي ها و تجاوزگري هاي يهود و صهيونيست از دست داده اند!؟

            به نظر بنده قضيّه آنگونه پيچيده نيست كه موجب حيرت  و شگفتي گردد. سخن غرب از آزادي بيانگر اوج دورويي و نفاق آنهاست، در غير اين صورت چگونه آزادي برايهرزگي و برهنگي هست، ولي براي حجاب و پوشش زن مسلمان اين آزادي وجود ندارد ؟! عيب جويي از ذات الهي رواست، ولي از ذات سلطنتي جايز نيست! اهانت به مقدّسات ديني مجاز است، ولي به خاك و قطعه پارچه اي آنگاه كه سرزمين و پرچم ملّي يك كشور باشد جايز نيست!

            بي گمان اين بر خورد دوگانه رفتاري منافقانه است و به نظر عاقلان آزادي آنگونه  نيست.

            غربي كه قرنهاست يهود را مورد سخت ترين انواع شكنجه خود قرار مي داد، امكان ندارد آزادي، كرامت و مردانگي خود را در برابر تجاوزگريهاي آنان از دست داده باشد، بلكه غرب از آن زماني كه يهود را براي اجراي طرح امپرياليستي خودعليه  دشمن اصلي اش، اسلام و فرهنگ آن، به خدمت گرفت، در مقابل به آنان آزادي و آسايش مي دهد و حتّي جنايت و كارهاي زشت و ناشايست آنان را نيز بر مي تابد.

            بنابراين چون غرب يهود را به عنوان پايگاه نظامي و فرهنگي خود در قلب جهان اسلام به كار گرفته است و يهود نقش پتك كوبنده غرب را عليه امّت اسلامي ايفا مي كند و نيز خدمات ديگري كه براي امپرياليسم غربي انجام مي دهد، غرب نيز در ازاي اين خدمات يهود حتّي پستيها و زشت كاريهاي آنان را نيز تحمّل مي كند، همانگونه كه انسان  فرصت طلب زشت كاريهاي مامور خود را كه براي او ماموريتهاي پست  را انجام مي دهد، تحمّل مي كند.

         اگر بخواهيم، غرب از اين رفتار زشت خود دست بردارد،  ناگريزيم همبستگي ملّي و اسلامي خود را نظم بخشيم و همۀ منابع قدرتمان را اعم از عقيدتي، انساني، اقتصادي و جغرافيايي در اختيار گيريم و كاري كنيم كه اعتماد غرب به صهيونيسم موجب گردد تا منافع مادّي اش كه نخستين معبود اوست، به خطر افتد؛ در اين هنگام است كه قطعاً موضع غربي ها در رفتار با مسلمانان متعادل خواهد شد.

(4)   جهاني شدن و كثرت گرايي

            ما فرهنگ و تمدّن اسلامي خود را به بر خورداري از ويژگي « انساني و جهاني بودن » توصيف مي كنيم، غربيها نيز فرهنگ و تمدّنشان را به همين خصوصيت  توصيف مي كنند،. لكن اشتراك ميان ما و آنان در اين ويژگي  ممكن است  مردم را نسبت به تفاوتهاي جوهري كه در اين موضوع ميان ما و آنان وجود دارد دچار سردر گمي كند و يا فريب بدهد.

          اينكه آنان فرهنگشان را به انساني و جهاني بودن توصيف مي كنند از روي انگيزۀ تماميت خواهي و محور قراردادن  خويش است و ادعّا مي نمايند كه فرهنگشان الگويي است براي   پيشرفت، مدنيّت و ترقّي . و هر  ملتي كه مي خواهد متمدن باشد و رفاه آسايش و آزادي را ببيند بايد بدان روي آورد.

         در مقابل ما بر اين باوريم كه انساني و جهاني بودن فرهنگ و تمدن اسلامي ويژگي هاي اقوام، مليّت ها، تنوّع و اختلاف اجتهادات و تعدد آراء را لغو نمي كند، زيرا اساس آن  بر پايه ارزش هاي  انسانيّ جامعي است كه گرايش هاي  گوناگون و تمام اشكال تمايز بخش را در چهارچوب جامع  انسان بودن و نقاط مشترك انساني مي پذيرد.

            بنابراين از ديدگاه تمدّن اسلامي، جهان تنها يك تمدّن نيست كه تلاش دارد تا الگوي خود را بر تمام دنيا تحميل كند و بر آن تعميم دهد، بلكه   مجمع و  « محفل فرهنگ هاست » كه در عرصه مشتركات كلّي انسان ها مانند  تحارب علوم و به كار گيري آنها و تجربه  پيشرفت و تمدّن و موسّسات آن تاثير متقابل دارند .  اما در عين حال در  آن فرهنگها، فلسفه ها، عقايد، مذاهب، آداب و رسوم يكديگر متمايزند و ويژگي هاي خود را حفظ مي كنند؛  مي توان آن را به انساني تشبيه نمود كه  همه در هاي دنيا را بر روي خود مي گشايد و با ديگران ارتباط برقرار مي كند،  بدون  آنكه ويژگي خود را از دست بدهد يا از هوّيت، شهرت و شخصيّت خود بكاهد.

             بدين صورت  ديدگاه و انديشه  اسلامي  معناي انسانيت تمدّن اسلامي را ميان وحدت- در آنچه كه در آن وحدت  رواست- و تنّوع - در آنچه كه در آن تنوّع  وجود داردا-  با هم جمع مي كند، در نتيجه در پرتو تعاليم و ارزش هاي والاي اسلامي  جهان  « محفل فرهنگها » خواهد شد كه از همديگر تاثير پذير  و در عين حال از يكديگر متمايزند؛  انديشه و فرهنگ اسلامي به معناي تمركز فرهنگي نيست كه بكوشد تا الگوي خود را بر ديگران تعميم دهد.

          براي تحقّق همين مركز و محور بودن  فرهنگ غربي است كه بردگان فكري غرب  از ما مي خواهند تا در تمدّن به الگوي غرب بپيونديم و اسلام را جهاني كنيم تا امّتمان به خدمت مدرنيتۀ غربي در آيد. همۀ اينان دانسته يا ندانسته مزدوراني فرهنگي اند و عامل  گسترش تفكّر سرطاني گشته اند كه امّت را ملزم به پيروي از دستورات غرب مي سازد، اينان در حقيقت انسان هايي آزاد و مختار نيستند، گواه اين مدّعي مطالبي است كه دكتر « طه حسين » در دوران شيفتگي خود به الگوي فرهنگي غرب در كتاب  « مستقبل الثقافه في مصر» آورده است؛ او در اين كتاب كه پس از قرار داد سالهاي 1936 و 1938 م نوشته شد،  او دربارۀ وحدت تمدّنها مي گويد: بيگمان آن  تمدن تمدّن اروپايي است كه بايد آن را با همۀ شيرني و تلخي، خوبي و بدي اش برگزينيم."

          او همچنين صراحتاً در آن كتاب گفته است:

            « ما به موجب پيمان نامه ها در برابر اروپا ملزم هستيم تا در سيستم سياسي و حكومتي ، مديريّت و قانون گذاري به شيوۀ  آنان عمل كنيم ».

          بنابراين خيلي فرق است ميان انساني و جهاني بودن تمدّن اسلامي كه قايل به تنوّع، آزادي و اختيار انسان هاست و انساني و جهاني بودن تمدّن غرب كه قايل به  تمركز گرايي و تماميت خواهي  خود و به معناي غربي شدن  ديگر تمدّنها و پيروي كور كوران از آن است.

تفاوت  ميان مدرنيتۀ غربي و نوگرايي اسلامي

            ميان « تجدّد و نوگرايي  اسلامي و مدرنيتۀ سكولاريستي غربي  »  تفاوت بسيار اساسي وجود دارد. تنوگرايي  اسلامي تحوّلي از درون در عرصه راهكار ها  و  نگرش و بينش  است كه با مراجعه به منابع ديني و حفظ ثوابت ، متغيّرات دين را تجديد و باز سازي مي نمايد و بدين وسيله آنها را با دستاوردهاي جديد  هماهنگ مي سازد، ضمن اينكه اسلامي بودن آنها را حفظ مي كند و از منابع، اصول ثوابت، ريشه ها، قواعد و احكام آن غفلت نمي ورزد.

            امّا مدرنيتۀ سكولاريستي غربي  همان فلسفۀ نهضت اروپايي است كه گسست معرفت شناختي را با ميراث مسيحيّت به وجود آورد، آنگاه كه « عقل، علم و فلسفه » را به جاي « خداوند، دين و لاهوت » قرار داد، يعني ثالوث جديدي را براي آن برگزيد! طرفداران اين مدرنيته، كساني كه مردم را فريب مي دهند؛ برگسست معرفت شناختي با ميراث ديني تاكيد دارند. يكي از آنان به نام « اميل بولا » نويسندۀ فرانسوي مي گويد:

           « مسيحي تولّد يافته از اصلاح پروتستاني تلاش مي نمود تا سر اطاعت را جز براي خدا و كتابش فرود نياورد، امّا امروزه با اين مدرنيته از گردنۀ ديگري نيز عبور كرده و آن اينكه انسان در برابر هيچ چيز جز عقلش خاشع نيست».

           بدون ترديد   اين ايدئولوژي كه عصر مدرنيته آن را براي جهانيان پديد آورد و با خروج از مسيحيت با آن درافتاد نامي سمبليك را با  خود  به همراه دارد و آن همان ليبراليسمي است كه در برابر مذهب كاتوليك ايستاد و  در نتيجه سوسياليسم از آن زاده شد. اين ايدئولوژي (مدرنيته) به مثابۀ مادر است،   بدين معني كه هرچه از آن منشعب مي شود، از تحولّات و تناقضات آن به وجود مي آيد، بي آنكه گسست معرفت شناختي بزرگ را نقض كند، هماني كه ميان دو عصر معنوي بشر فاصله ايجاد مي كند: عصر خلاصۀ لاهوتي قديس توما اكويني و عصر دايرةالمعارف فلاسفه مدرنيته ، خواه، از اين جا به بعد بود كه اميد به حكومت ديني رخت بر بست تا جا را براي پيشرفت عصر عقل و سلطۀ آن خالي كند و بدين سان نعمت نظام الهي رفته رفته در برابر نظام طبيعت محو و متلاشي گرديد؛ انسان به تنهايي مقياسي براي انسان گرديد و حكم خداوند در برابر حكم عقل بشري تسليم شد و بر حكم اخير نام آزادي اطلاق گرديد.»

         اين چنين « مدرنيتۀ پوزيتيويستي - سكولاريستي غربي »  با ميراث ديني گسست  و معرفت شناخت ديگري  ايجاد كرد، آنگاه كه عقل را به جاي وحي و انسان را به جاي خدا و آزادي انسان را به جاي حكم خداوند قرار داد؛ حتّي زماني كه اصطلاحات ديني و ميراثي را به كار مي گيرد به وسيلۀ آنها مردم را فريب مي دهد، زيرا به آن مضامين « روشنگرايانه » پوزيتيويستي - سكولاريستي داده است و ميان مفاهيم آنها و مفاهيمي كه در دين و ميراث دارند فاصله انداخته و چنان است كه خود نويسنده « اميل بولا » اعتراف مي كند: « دايرةالمعارف » لاهوتي قديم مي تواند استمرار يابد؛ ولي چيزي را به گمان كسي نمي آورد؛ وهمان كلمات معاني اصلي خود را نمي رسانند».

            بنابراين قطع رابطه با ميراث ديني بخشي اساسي در فلسفۀ « مدرنيتۀ پوزيتيويستي - سكولاريستي » به شمار مي آيد و مدرنيته در اين بخش به مادّيگرايي ماركسيسم مي رسد و شايد همين مساله باعث شده تا عدّه اي از ماركيست هاي مصري امروزه در راس « طرفداران مدرنيته » قرار گيرند، در حالي كه قبلاً كمونيست ها موضعي روشن نسبت به اين « مدرنيته » از خود نشان نمي دادند، چرا كه مدرنيته براي ايجاد تغيير و تحوّل راه فكر را در پيش مي گيرد نه راه واقعيّت مادّي.

            بنابراين قطع رابطه با دين وجه مشتركي ميان مدرنيتۀ غربي و  ديگر دشمنان  است.

كتاب:چكيده انديشه اسلامي: دكتر محمد عمار

مترجم :مجيد احمدي

همراه با ويرايش

 
 

copy right 2004 Barjavand Rayaneh